تبليغاتX
پــاپــــــــوی - غرور +

 دلم برايش مي سوخت !

- بذار كمكت كنم! 

دستم را به طرفش دراز كردم .

از کار من عصباني شد. به سختي جسمی را به دنبال خود

 مي كشيد .

خيلي مغرور بود ولي با اعتماد به نفس راه می رفت.

 سرانجام به درختی نزديك شد و به سختی وارد لانه اش شد!

+ نگاشته در شانزدهم اردیبهشت 1388لحظه 6:4 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |