چشمهایت
حرف که می زند
چشمهایم
بغض می کند
و من
در لغزش معصومانه ی چشمهایت
می لرزم.
اما دوباره
زمان رفتن است،
پس می روم
و تکثیر شدن مدامم را
در چشمهایت
نمی بینم...
همیشه فکر می کنم
چیزی در اعماق اروند برق می زند...
زمزمه هایت
مثل جنینی مقدس
باعث آرامش ماهی هاست
و اهالی رود هنوز
تو را می شنوند
که در اعماق شب اروند
زیارت عاشورا می خوانی...

مهتاب به علاوه ی ...
خورشید به علاوه ی ...
آسمان به علاوه ی ...
گلهای حیاط خانه ی پدربزرگ به علاوه ی ...
* * *
دارم کلافه می شوم!
چه اشتباه مزخرفی؟!
تو منهای...
پیاله پیاله
محبت های شبانه ات را نوشیدند
تا مقابل خانه ای که آقا زبانم لال
دراز کشیده ای و دراحتضار
پیاله های غریب
در دستان ترک خورده ی بچگان یتیم
بلرزد...
* * *
بلند شو آقا
ذوالفقارت
بغض کرده
غریبانه سر به دیوار/ قامتش خمیده...
* * *
بلند شو آقا
کوچه به سایه های شبانه ات خو کرده
و انبانت
دلتنگ خرماهای تشنه ایست که بی تاب کتف های زخمی تواند
* * *
نگران نباش آقا
ابن ملجم گرسنه نمی ماند
بلند شو آقا...
در تلاطم زلال تو
پی واژه می گردم...
می سرایم
مرواریدی را که از اتفاق دو دریا ست
شعری
بدون واژه
بدون خط خطی های شاعرانه
و شعرم زلال
شعرم سپید می شود.
تمام سرنوشت خود را/ جیغ می زند
و به رقص یک کت و شلوار
که صاحبش را نمی شناسد
مات می شود...
بوی بیل می دهد و کلنگ
دستان سیاهی که
روزهای سفیدم را
با آن نقاشی کرده ام...
باز کنار رودخانه ی ده
رخت هایی را
که شستن شان طول می کشد
می بینم.
چشم هایم را می بندم
تو را نفس می کشم،
تمام ماهی ها
بوی تو را می گیرند
و به نخ بدون قلابم
تبسم می زنند...
نفوذ زنگار دگمه های فلزی
تا عمق تار و پود کوله پشتی روی دیوار
و قاب همیشه ی لبخند
که کم و بیش موهای سپید خود را
در آن می بینم
سال های بی من و توست
که مرا می شکند.
هورت می کشم
و به این سوء هاضمه ی لعنتی
پوزخند می زنم.
* * *
روزه ی شعر گرفته ام
تا طعم تو
برای همیشه
زیر زبانم
بماند...
سر انجام لمسم کردی
اما
با سرانگشتت که بر سنگی نشست...
![]()
چشم های دریایی ام را
به قایقی شکسته
آویزان می کنم.
افسار ثانیه ها را می کشم
بر می گردم
میان قایق
با تو
و تو فریاد می زنی هنوز
قایق ران!
تندتر
سریع تر...
چون خورشيد
ميان چشم هاي خيس يك مادر
در تشييع مشتي خاك
به نام فرزند.
بپيچ
مثل بوي خاك
رها در ميان باد
دورِ اين همه تابوت
روي سر پنجه هاي پژمرده ي چند پدر...
اكنون
تو را كه مرور مي كنم
مي رقصي
مي پيچي
در خون خود
در خويشتن...

و تو را
که روی ماسه های سرد
لای تورهای سفید
آشفته ای
سرک می کشم
تو را
که تمام نفس هایت
بوی دریا می داد!
تمام حرفهایی را
که هنوز
تاریخ انقضایشان نگذشته است...
شعرواره هایی برای تو بسرایم
و تمام حلقه های شعرم را
بر گردن تو بیاویزم.
نبض شعرهایم
چه تند می زند
و زیر گلویت بی قرار می شود
آنجا که
همه ی نامه هایم را
با دستهایت
می فشردی...
بغض کرده اند
و از نگاه شماتت وار ساقه های برنج
که به غرور سبزشان توهین شده است
تمام شالیزار را از شرم
خیس می کنند...

و من ناز می کشم"
و روزها و ماه ها
بر بلندای کوههای البرز
از میان سر شاخه های در ختان شرمناک از نگاه بغض آلود تو
کسی ناز می کند و
تو ناز می کشی...
-- -- --
زمان ایستاده است
برای ما که رفتن مدام تو را
به نظاره نشسته ایم
و تو اوج می گیری
و برای این همه چشم های خیس
چه زیبا ناز می کنی...
بیتوته کرده ام در این
خرابه های اندیشه
که مرا می برند
تا آنجا که درگیریست
بین افلاطون و ارسطو
و این نشت می کند
تا خورجین بوعلی
تا دستار سهروردی
تا کتابهای ملا صدرا
و من
می خواهم رها شوم
می خواهم
مرید کشاورز ساده ای باشم
که تمام زندگی اش
تفسیر ناگفته های سقراط است
حقیقت گفته های ملاصدراست...
از جلو نظام... دستم را دراز می کنم
گل پیچک با اکراه!
آخر صف را بهم می ریزد! قلم روی کاغذ سر می خورد
و نسیم بهار "من زندگی را دوست دارم..."
از همه ی گلها
سان می بیند...

جاي خود نيست !
تمام فكرم
منجمد مي شوند
وعقايد پاك كودكيم
شتك زده اند روي دفتر كهنه ي خاطراتم...
هيچ كس
جاي خود نيست !
قلمها
براي اين همه،
كه جاي خود نيستند
فاتحه مي نويسند ...
دستها در هم
قرار گویا، ندارند
لباس های سفید
دروغ می گویند...
قرار نیست انگار
کسی
در غم و شادی پایدار
بماند...
...................
دستها غریبه اند
لباس ها رنگی اند
..................
ناقوس ها صدا می زنند!
دستها دوباره
دستها در هم!
در باغچه ی دلم
با چشمهایم، آب می دهم
تو زلال می شوی
مثل اصالت یک چشمه.
تو سبز می شوی
و تمام مرا
از خود، بارور می کنی
شرمنده ی بارش های مکررم
و آسمان
دوباره
ابری از
آه های دمادمم...
تو
سالهاست که رفته ای
ومن
سالهاست که ابریم...
و خاطره هایم
خروسک می گیرند...
من می مانم
روی لبه ی زندگی
و صدایی که در فضا می پیچد:
" بپر... بپر..."
و بر خلاف عقربه های دشنام
تو را که لعن می فرستی مدام
به خدا می سپارمت...
آقا!
درمیدانی که به نام شماست
دخترهای بی ولی
عصرها
سر از پا نمی شناسند...
و ماشین ها
از سوار کردن مردها
بیزارند!
عصرها
همه ی مانکن ها
"الیزا" می پوشند
اینجا
عصرانه ها طعم دیگری دارد
آقا دیگر
درذهن کسی انگار
هوای تو نیست!
اینجا...
سلام به دوستان خوبم که قلبشون برای خدا پر میزنه...
بزودی اولین مجموعه از شعرهای سپیدم با موضوع دفاع مقدس
به نام"لبخند روی دیوار" منتشر می شود.
---------------------------------------
"شاید روزی نوبت من هم برسه که با خدای قشنگم آشتی کنم...شاید"
باران
شرمنده ی لحظه های متلاطم اشک هایست
که درهوای تو
سالهاجاریست...
وآرام می روی
تاآنجا که چشم کار می کند
تا آنجا
که باراول گفتم
دوستت دارم...
تقدیم به استاد مشفق عزیز
به توتعظیم می کنند
واژگانی
که دردلتنگی سینه ام
بی قرارتواَند.
واژگانم
نم می گیرند
ودرچشمهایت
باران می شوند،
چشمهایت
معلم واژگان من است...
اتومبیل های خالی
با تمثال های فلزی اباالفضل زیرآئینه هاشان
به توکه کنارجاده می ایستی
باآبهای پاییزی خیابانهای شهر
سلام می کنند!
قیافه های شیک و
ژست های دروغین
سالهاست
جای توراغصب کرده اند...
تصویرصلابت توسردار
سالهاست
روی تابلوهای شهرخالیست!
تاامام حسین(ع)
مگرچقدرراه است
که این همه مسافر
درپیچ شمیران
گم می شوندو
سرازدارآباد
درمی آورند؟!