همه بودند از همه ی خبرگزاری ها. عکاس ها مدام از همه ی زوایا عکس می گرفتند.
مسوول پروژه پشت یک دوجین میکروفن از این موفقیت بزرگ با ولع عجیبی حرف می زد.
-----------------------------------------------------------------------------------
دو روز بعد کارگرها جسد بی جان گوساله ای را در محوطه "رویان" دفن کردند...
پيرمرد آرام وضو گرفت. علي كوچولو هم مثل هميشه به تقليد از پدربزرگ تندي
صورت و دستش را شست. پيرمرد سجاده اش را وسط اتاق پهن كرد. بوي ياس
فضاي اتاق را پركرد. علي سجاده كوچكش را كه مادر حاشيه اش را گلدوزي كرده
بود كنار سجاده ي پدربزرگ پهن كرد. پدربزرگ نگاه مهربانانه اي به او كرد وبا
تبسم گونه ي علي را بوسيد.
پيرمرد با آرامش خاصي سوره ي حمد را قرائت كرد. علي همچنان ايستاده بود و منتظر
كه پدربزرگ زودي به ركوع و بعد به سجده برود. پيرمرد به ركوع رفت و پس از
مكثي كوتاه دوباره بلند شد و آرام به سجده رفت. علي سرش را روي مهرگذاشت. پيرمرد چيزي را با صدای حزن انگیزی زمزمه مي كرد. علي زبان مي چرخاند و پچ پچ مي كرد،يعني
ذكر مي گويم. دقايقي گذشت. صداي پيرمرد قطع شد. علي ديگرخسته شد و سر
سجاده اش نشست. تاب نياورد و سوار پدربزرگ شد. پيرمرد آرام به پهلو روي سجاده
ولو شد و چشم هاي نيمه بازش به گوشه ي اتاق گره خورد ...
دلم برايش مي سوخت !
- بذار كمكت كنم!
دستم را به طرفش دراز كردم .
از کار من عصباني شد. به سختي جسمی را به دنبال خود
مي كشيد .
خيلي مغرور بود ولي با اعتماد به نفس راه می رفت.
سرانجام به درختی نزديك شد و به سختی وارد لانه اش شد!
مي دانست اگر اسير شود تكه پاره اش مي كنند! اين را سرگرد جاسم مي گفت. صداي الله اكبر درتمام منطقه طنين انداخته بود. كسي از پشت بی سيم دستورعقب نشيني مي داد. هنوزصداي تانك هايي كه زوزه كشان در مي رفتند، به گوش مي رسيد و صداي پاي ايرانيهاي را مي شنيد. چهره ي صدام از توي قاب دوازده در هجده سانتي متري روي ميز كدرتر به نظر مي رسيد. عقاب هاي روي دوشش را كند و جلوي قاب گذاشت. صداي پاي ايرانيها بيشتر شده بود...
با صداي شليك، خونش شتك زد روي صدام!

- چه پيرمرد زشت و بد تركيبيه ؟!
ساك ورزشي اش را روي دوشش جابجا كرد و يكي دو دقيقه اي به صورت پيرمرد زل زد. پيرمرد جلوي كيوسك روزنامه فروشي مجلات روی پیشخوان را برانداز می کرد.
- خدايا ! اگه ما هم مي خوايم تو پيري به اين روز بيافتيم، نخواستيم پيرشيم !
هنوز چند قدمي از خيابان رد نشده بود كه صداي ترمز شديد یک اتومبیل توجه ي همه را به خود جلب كرد .
جوان غرق خون بود و چشم هايش به ابرهاي تيره گره خورده بود .
پيرمرد مجله ای را برداشت و اسکناسی به صاحب كيوسك داد و آرام راه افتاد ...
الو! الو! آقای میرابی! من از بیمارستان تماس می گیرم...
بیمارستان؟!
شقیقه های مرد تیر کشید.
راستش همسرتون...
همسرم؟! همسرم چش شده؟
همسرتون...همسرتون فارغ شد...

همین چند روز پیش توی تقاطع انقلاب – قدس، دو جوان شاداب طوری گل می گفتند و احیانا گل می شنیدند که بنده پس از دقایقی در خور تامل! بالاخره به راز شعف آن دو جوان، البته برازنده واقف شدم!
بدون اینکه اظهار نظری بکنم، مودبانه از کنارشان گذشتم و با خود اندیشیدم که اگر من هم روی چند کتاب قد و نیم قد طنز می نشستم حتما مفاد کتب زبان بسته وقت را غنیمت دانسته و در این دوران بی قرائت حاکم، از نزدیک ترین راه ممکن، مرا نیز طناز می کردند و آثار شعف در وجناتم هویدا می شد...
مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند.
علی جلوتر از بقیه می دود.
-ایست... ایست.
کوچه پر از اعلامیه می شود!
................................
پس از بیست و سه سال حتم دارم که ردی از علی در این کوچه پیدا می کنم. کبوتری روی لبه ی بام می نشیند. به طرفش سر می چرخانم. چشمم به نوشته ی روی دیوار زوم می شود.
کوچه ی شهید علی بابایی...

به زور خودم را ازميان برف ها به جلو مي كشم . پاهايم كرخت شده اند . دانه هاي برف توي سرماي شب درشتتر و بلوري تر به نظر مي رسند.صداي زوزه ي چند گرگ دردوردست به دلم هراس مي اندازد. دوباره به تكاپو مي افتم. صداي قرچ قرچ برف مرموز است.هر آن فكر مي كنم الان است كه زير پايم خالي شود. آسمان سياه سياه است ، به طوري كه نورستاره هايي كه در پهناي آن جا خوش كرده اند چشم آدم را ميزند . همه چيز برايم دلهره آوراست . پاهايم به فرمان من نيستند ، اما محلشان نمي گذارم . تا آنجا كه در توان دارم به سمت تنها نور ضعيفي كه از آن كلبه پت پت مي كند حركت مي كنم . صداي زوزه ي گرگ ها قطع شده است . سراسيمه به سوي كلبه حركت مي كنم . كسي انگار از جلوي پنجره ي رد مي شود .
- آهاي ... كسي اونجا نيست ؟
جوابي نمي شنوم . دستهايم را كه بي حس شده اند با گرماي دهانم "حا" مي كنم و سفت به زير بغلم مي چسبانم . دوباره راه مي افتم . نور داخل كلبه تا دو سه متري جلوي پنجره را روشن كرده است . دوباره صدا مي كنم؛
- آهاي ... كسي اينجا نيست ؟!
باز صدايي نمي آيد . ولي از دودكش كلبه دود سفيدي بيرون مي دود . احساس سرماي بيشتري مي كنم .هوس نوشيدن يك ليوان چاي داغ به من آرامش مي دهد. خودم را به زور جلوي پنجره مي رسانم . چاره اي ندارم ، آرام صورتم را به پنجره نزديك مي كنم . صورتي پشمالو دربرابرم به پنجره مي چسبد ...
...................................................................
با صداي ناله ي در و سوزي كه به صورتم مي خورد چشمهايم نيمه باز مي شود . مردي كه كلاه پشمي گله گشادي به سر دارد با يك بغل هيزم وارد كلبه مي شود و دررا با پا مي بندد.
- اوه سلام ، حالتون خوبه ؟
مي خواهم بلند شوم كه دوباره سرم گيج مي رود .
- نه نه نه ... اصلا بلند نشيد ، دراز بكشيد . يه ليوان چاي داغ راحت حالتون رو جا مي آره .
احساس مي كنم يخ بدنم باز شده است . گرماي مطبوعي صورتم را مي نوازد . مرد كتري را روي ليوان بلند مي كند . صداي شرش آب جوشي كه بخارش زودي تو هوا محو مي شود به من آرامش مي دهد .
آرام مي نشينم . مرد پشتش به من است . صداي شرش آب قطع مي شود . صورتم را ميان دستهايم مي گيرم . هنوز دستهايم سردند. سرم را بلند مي كنم، ليوان چاي در مقابلم است ، صداي لبخند مرموزي از حلقوم مرد فضاي كلبه را مي گيرد . بي اختيار به صورتش زوم مي شوم ، پيرزني با موهاي سفيد و پرپيچ كه صورتش را محو كرده درفاصله نزديكي از صورتم زوزه مي كشد ، سرم دور بر مي دارد ...
..............................................................................
با درد سوزشي كه در دستم احساس مي كنم چشمهايم باز مي شود . مردي با عينكي كه زوارش پهن است و مشكي با گوشي چند جاي سينه ام را مي فشارد . پرستارآمپول را توي سطل كوچك زير تختم پرت مي كند . دكتر چراغ قوه اش را مي گيرد توي چشم راستم ، بعد هم توي چشم چپم . ناي حرف زدن ندارم ، زوزه مي كشم و كلمات را جويده جويده ادا مي كنم .
- م ... ن ك ... جام ؟!
دكتر گوشي را به گردنش آويزان مي كند .
- شما توي درمانگاه هستيد آقا ...
جاي آمپول روي دستم مي سوزد . دستم را جمع مي كنم .
- خدا بهتون رحم كرد كه مش رحيم جنگل بان ده شما رو وسط جنگل پيدا كرد ...
چشمهايم را مي بندم و كلماتي را زير لب زوزه مي كشم؛
مي...ان ب ... ر ، ج...نگ ... ل ، ش ... رط...
- واي معصومه ، نمي دوني وقتي موهاشو مي ريزه روي صورتش
چه دلبري مي شه ؟ !
ساعت سه بعدازظهر بود .
- معصومه بيا يه خورده ديرتر بريم تا ببينيم عكس العملش چيه ؟!
سيامك روي نيمكت پارك منتظر نشسته بود و هرازگاهي به ساعتش
نگاه مي كرد .
- نسرين سرش را برد نزديك گوش معصومه و گفت : موهاشو حال
مي كني ؟
- هي سيامك چطوري ؟
علي با دوچرخه ش نزديك شد .
- وايستا لعنتي ، علي ..! مگه نگيرمت ..؟!
علي تند ركاب مي زد و كلاه گيس سيامك را تو هوا مي چرخاند ...

- يك كم ديگه طاقت بيار ، الان میرم کمک میارم.
....................................................
مش رحيم به همراه چند نفر ديگر برگشت.
- مش رمضون !
حاج حسن !
كدخدا !
كبلايي !
بجنبيد مسلمونا ! مگه نمی بینید داره تلف میشه؟
نيم ساعت بعد همه ي زنبيل ها پراز سيب بود...
ای کاش دگمه ی آخر پیراهنم پاره نمی شد...
ای کاش محاسنم را به دستور پزشکم کوتاه نمی کردم...
ای کاش...
من هیچ شانسی برای استخدام ندارم!!
از چشماش نجابت می درخشید. موهای پیشانیش را که نسیم بازی می داد، جذابیتش چند برابر می شد. رو برویش زانو زدم. درد عجیبی در بدنش بود اما به رویش نمی آورد. به انتهای دشت خیره شده بود. غم غریبی سینه ام را می فشرد.
چاره ای نبود، چشمهایم را بستم، صدای شلیک سکوت دشت را شکست.
سرش را آرام روی زمین گذاشت. انگار لبخند می زد. چشمهاش خیلی نجیب بود.
ای کاش هیچ وقت از آن نرده های بلند نمی پرید...
مثل هر روز یک جفت کفش کهنه رو سفت بغل کرد و به قفس گنبدی شکل قناری ها زل زد. چشم های قناری هنوز باز مونده و هنوز از لای میله های زنگ خورده ی قفسش به شکوفه های درخت انار ترش گره خورده بود.
دیگه ازین زندگی خسته شدم...دیگه نمی خوام ...دیگه این زندگی لعنتی رو نمی خوام، چرا نمی فهمی امیر؟
هیچ معلومه چی داری میگی معصومه؟! ما که با هم مشکلی نداریم!
تو اصلا درکم نمی کنی امیر...تورو خدا بیا تمومش کنیم ...تورو خدا اذیتم نکن...
معصومه؟!
صدای گریه های معصومه دیگه برای همه ی اهالی کوچه آشنا بود...
نسیم خنک پائیز صورت شکسته و معصومش را نوازش می داد و آرام از کنار موهای پریشونش رد می شد.
همیشه با خودش می گفت: ایکاش هیچ وقت پیش اون دندون پزشک لعنتی نمی رفتم!!
نسیم پائیز دیگه به سردی می زد و موهای لختش رو روی صورتش بازی می داد.
چشم های معصومه مثل چشم های قناری به شکوفه های انارترش خیره شده بود.
قناری دیگه خسته بود. چشم هایش رمق نداشت. چشم هایش که بسته شد چشم های معصومه برای همیشه باز موند...
روی عرشه ی کشتی صورتم را در مسیر باد می گیرم و به ستاره هایی که لابه لای ابرها چشمک می زنند
خیره می شوم.
صدای بوق کشتی فضا را حزن آلود می کند و من همچنان به دوردستها نگاه می کنم.
هنوز چشم های زیبایش نگران من است. نرده های روی عرشه را در دستهایم می فشارم.
روی همین آب ها، برای آخرین بارگفت: "دوستت دارم" و آرام میان اقیانوس رها شد...
همه جا سفید و پر نور می شود. چشمهایم را می بندم. مثل یک جسد انگار روی امواج دریا آرام بالا و پایین می روم. چشمهایم را دوباره باز می کنم. یک عده زجه می زنند و من مات ومبهوت تصاویر سه بعدی آنها را از بالا و پایین می بینم...
تصاویر محو می شوند. همسرم لبخند می زند و به دسته گل زیبایی که در دستانش است خیره می شود."دوستت دارم"
آرام از نیمکت دور می شوند،دست دردست هم. عکسم در میان باد رها می شود و گلهای رنگارنگ روی سنگ قبر برای همیشه خشک می شوند...
مرد سرآسیمه نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد. او از دیدن ملک الموت خیلی ترسیده بود. با اصرار زیاد از پیامبر خواست تا او را با همان قالیچه ی معروفش به دورترین نقطه ی دنیا ببرد تا شاید از دست ملک الموت در امان بماند!
_ برادرعزیزم! چرا دیروز آن بنده ی خدا را در شهر ترساندی؟!
ملک الموت لختی اندیشید وبعد به آرامی فرمود: من با دیدن آن مرد درآن ساعت و درآن نقطه ی شهر تعجب کردم! چون قرار بود جانش را تا ساعتی دیگر در دورترین نقطه ی دنیا بگیرم!!
ببین معصومه ! دوباره دشت پرازگلهای شقایق شده...
امیرخم شد ومثل همیشه سه چهارتا گل شقایق را به همراه علف های اطرافش کند وبه طرف معصومه گرفت.مثل همیشه شلخته وبدسلیقه بود،خنده اش گرفت.
گلها راگذاشت بالای سرمعصومه،آنجا که نوشته شده بود:" آرامگاه مرحوم معصومه حمیدی"
سیاهی شب همه جا را فرا گرفته است. شمشیرها زیرنور ماه برق می زنند.سایه ها خود را به پشت در رسانده اند. ناگهان با یک اشاره وارد خانه می شوند.شمشیرها بالا می روند. کسی فریاد می زند:"دست نگه دارید! او محمد نیست. او علی بن ابیطالب است!"
اللهم صلی علی محمد وآل محمد
مادرسعی می کرد با پشت دستش اشکاشو پنهون کنه. با رفتن حمید دق می کرد. خدایا چی کار می کرد؟!هرچه در وهمسایه گفتند از خر شیطون بیا پایین حالا بابات عصبانی بوده یه حرفی زده تو کتش نمی رفت که نمی رفت. از دست باباش حسابی شیکار بود! دیپلم گرفته بود ویه سالی وقت داشت تا واسه کنکور بخونه ولی سرکوفتای باباش دیگه کفریش کرده بود...تا کی منه پیر مرد باید کارکنم و این پسره ی لند وهوربخوره؟
این جمله ی بابا مثل پتک تو سرش می خورد.دیگه به اینجاش رسیده بود!!
...................................................................................
توی شهری که کار می کرد پانصد ششصد کیلو متری با زادگاهش فاصله داشت.گفته بود می رم و دیگه هم پیدام نمیشه ...ولی ناراحتی مادر تمام فکرش و مشغول کرده بود.
یک سالی بدون اینکه هیچ ردی از خودش بذاره و با فک وفامیل تماسی بگیره سپری شد.دل وبه دریا زدو گوشی رو برداشت.روز مادر بود واین میتونست بهترین بهانه براش باشه.
بعد ازاینکه تلفن یه دوسه تایی بوق زد کسی از آن طرف گوشی با صدای خش داری گفت :بله...؟بفرمایید؟
ـ الو من حمیدم سلام.
ـ سلام داداشی خوبی منم نرگس
ـ سلام آبجی. صدات چرا اینجوری شده؟ماشاالله مردی شدی واسه خودت!مامان وصدا می کنی؟
صدایی ازآنطرف گوشی شنیده نشد.
ـ نرگس...نرگس با توام میگم مامان وصدا می کنی؟
ـ داداشی زودی بیا خونه زودی بیا...
ـ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟!
ـ ج ج ج...جمعه این هفته چ چلم مامانه ...م م مامانی مرد حمید مرد ...می فهمی؟!
صدای هق هق نرگس با صدای بوق تلفن در هم آمیخت...
(دوستان من سلام!از اینکه گاه گداری با نوشته هام اذیتتون میکنم پیشاپیش شرمندم ولی آنقدر توی این دنیا نا مردمی دیدم که می خوام با نوشته هام به مردم بگم :تو رو خدا مواظب همدیگه باشید...تورو خدا با بهانه های کوچک کاری نکنید که همدیگرو از دست بدید...قدر دلهای عاشقتونو بدونید...همین!)
تاول پاتم...منجوق پیرهنتم...دیگه نمی دونم چی بگم! بابا غلط کردم من که نمی دونستم ازاین حرفم ناراحت می شی.
دیگه رسیده بودیم کنارخیابون. دوتاییمون خیس خالی شده بودیم.بارون شلاق میزد به صورتمون.اون نگاهشو به دوردست ها دوخته بود وسعی می کرد با نگاهش بگه که به من محل نمی ذاره!
ساکت شدم وسرم رو به نشانه ی شرمندگی پایین انداختم. یهونگاهم به نوک انگشتای پام که ازکفشم زده بود بیرون گره خورد. نتونستم جلوی خندمو بگیرم شروع کردم با صدای بلندخندیدن. حالا نخند کی بخند...
مینا نگاهشو به سمت من چرخوند اون هم با دیدن انگشتای پام که با معصومیت خاصی به آدم چشمک می زد نتونست جلوی خندشو بگیره وبا کیف وصله پینه بسته ش محکم زد توسرمو دنبالم کرد...چنددقیقه ای میون حلبی ها ولاستیک های اطراف خونه می دویدیم.
ـ مسعود...مینا...چه تونه مثل سگو گربه افتادین دنبال هم؟!
صدای مادرلابه لای صدای بارون گنگ ونا مفهوم شنیده می شد.
ـ آب همه ی زندگیمونو برد...ازهمه جای سقف این خونه داره آب می چیکه. بیاید ببینیم چکار می تونیم بکنیم؟!
با شنیدن این جمله ی مادرهردو وایستادیم. دوباره نگاه مینا به انگشتای پام افتاد.
زیربارون پاییزی صدای خنده هامون تو فضای حلبی آباد می پیچید. مادرکه یک دستش به کمر بودو دست دیگرش به پیشونی هاج وواج مارو نگاه میکرد...
می دانست که گناهش سنگین تر ازان است که جرات کند با او روبروشود.
فکرش به جایی نمی رسید آرام ازمیان کوچه ها گذشت.
صدای خنده ی بچه ها که توی کوچه بازی می کردند توجه اش را جلب کرد.
آه خدای من!چه قدر این کودک آسمانی است؟!
فکری مثل رعد توی ذهنش گذشت!
پیامبر وقتی دید که جگر گوشه اشِ(حسین) روی دوش مرد نشسته است آنقدر خندید که دندان مبارکشان پیدا شد. مرد بهترین بهانه را برای شفاعت نزد حضرت رسول(ص) آورده بود...
نیمه های شب بود که ازشدت تشنگی پا شدم. این اولین باربود که شب را پیش پدربزرگم می خوابیدم. پدربزرگ اکثراوقات اعصابش بهم ریخته بود به همین خاطرچراغ را روشن نکردم.
چهاردست وپا رفتم وآب بالای سرش را لاجرعه سرکشیدم. با وجود یخ داخل لیوان آب خنک نبود. یخ را ازپنجره انداختم توی باغچه وآرام رفتم سر جام خوابیدم ...
صبح با صدای دادوفریاد پدربزرگ که دنبال دندان مصنوعی اش می گشت ازخواب بیدارشدم!

دلم برای زنی که زیرچادررنگ و رورفته اش کنارایستگاه چمباتمه زده می سوزد. ازخیربسته ی گزی که برای خواهرکوچولوم گرفته ام وگوشه اش نوشته ام"برای فرشته کوچولو" می گذرم.
خم می شوم وآرام بسته راجلوی زن می گذارم وبه سرعت ازآنجا دورمی شوم.
طبق معمول مادریک ساعتی زودترازمن ازسرکاربرگشته،این راازقابلمه ی روی گاز می فهمم.آرام می روم بالای سرخواهرکوچولوم که گوشه ی اتاق خوابیده.جعبه ای رامحکم به سینه چسبانده.سرم رابرای بوسیدنش نزدیک می کنم،با دیدن نوشته ی روی جعبه،کف اتاق ولومی شوم:"برای فرشته کوچولو"
زینب مانتوی آبی اش را درآورد وبه شاخک های پایین جا لباسی آویزان کردوبعد مقنعه ی صورتی اش را که مادربا نوار توری سفید رنگی دوخته بود مثل پوشیه بالا زد.گوشواره هایش با نگین کوچک قرمزش زیرگوشش برق می زد.
مثل همیشه اول از همه بدو رفت پیش بابا.
بازم لب و لوچه ی بابا نونی بود! زینب صورت بابا رو بوسیدوبا دستمال سفیدی دور دهن بابا رو مثل هرروز تمیزکرد.
- آخه من چکار کنم از دست توو این جور شلخته غذا خوردنت ها...؟!
آرام صورت بابا را پاک کرد ودوباره به چهره ی خندان بابا نگاه کرد.
لپ های تپلش را بوسید وچشم های نمناکش را به صورت قشنگ بابا دوخت.
- زینب!آخه تو تا این قاب عکس رو نشکونی دست که برنمی داری!
زینب تندی قاب عکس بابا را روی طاقچه گذاشت وبدو رفت پیش مادر...
وقتی می خوابید تندی می آمد به پهلویش می چسبید.
نیم ساعت بیشترنخوابیده بود که احساس کرد پهلویش خیس شده.پتو راکنار زد.
جوجه کوچولویش له شده بود!
جلیقه ی آبی خیلی بهش می آمد.زن بانوک انگشتانش کودک را هل دادبه طرف جلو.شوهرش خیلی عصبانی بود.
- مامان چیکال کنم؟!
- مادر!این پولو بگیربده به اون آقاهه بگو بستنی می خوام.
کودک به مرد دوره گردنزدیک شد.
- آقاهه سلام!یه بستنی می دی؟
مرد بستنی را به طرف کودک گرفت.کودک خوشحال شداماوقتی برگشت مادر برای همیشه رفته بود!
همه دورسفره ی هفت سین ساکت بودند تا پدر قرآن را بردارد. پدرمثل هرسال سوره یوسف را بازکرد.
حلقه های اشک توی چشم هایش برق می زد.نقشه ی ما گرفته بود! پدرنامه راباز کرد.این اولین نامه ای بود که از زندان موصل رسیده بود!
تصور اینکه یک ساعت را بدون برادرش سپری کند برایش ناممکن بود ولی...
ولی الان سه روزبود که او را ندیده بود.
پلکهایش سنگین شد.زیر نورآفتاب به خواب رفت.ساعتی بعد نسیم خنکی راروی
صورتش احساس کرد.آرام چشم هایش رابازکرد.آفتاب پشت برادرمخفی شده بود.
برادربی تاب زینب بود ولی دلش نیامد خواهر رابیدارکند.
برادر مدت زیادی سایه بان خواهر بود!
اسم حضرت سیدالشهدا که می آمد بی اختیار پهنای صورتش پراز اشک می شد.
تایکی از بچه هاشهید می شد سریع خودش رابالای سرش می رساند، سرش رابه دامن می گرفت و پیشانی اش رامی بوسید.
تانکهای دشمن خیلی نزدیک شده بودند.طاقت نیاورد، قبضه ی آر.پی.جی رابه دوش گرفت وایستاد...
اطرافش پر از آتش ودود شد.
اینببار نوبت بچه ها بود که تلافی کنند.سریع بالای سرش حاضر شدند
ولی هرچه نگاه کردندسرش نبود!
- زرد یا سرخ؟!نکنه بازم هردوشونو می خوای...؟!ای شیطون!
رقیه دوشاخه گل زردو سرخ را که از باغچه کنده بود به پدر داد
وجستی دوید توی حیاط ولبه ی حوض نشست.
دوباره نگاهش توی چشم های بابا گره خورد.مشتی آب برداشت
وبه طرف پنجره پاشید.
بابا همچنان زیرشیشه ی قاب عکس لبخند می زد.رقیه تندی براش
دستی تکان دادوبه طرف در حیاط دوید...
پشت خاکریزدرازکشیده بود.هرازچندگاهی سرش را بالامی گرفت
ویواشکی آن طرف خاکریز را می پایید.
داغی خاک،کف دستها را می سوزاند.صدای غژغژتانک ها که به
سختی جلومی آمدند تپش قلبش را بیشتر می کرد!
نگاهش به نارنجک های کمرش گره خورد.سرش را که دوباره بالا
گرفت،داغی سربی که دروسط پیشانی اش نشست،گرمای خاکریزرا
برای همیشه ازیادش برد!
راننده آژانس اتومبيل را روبروي پلاك 27 نگه داشت .
- آقا همين جاست . پلاك 27
مرد در حاليكه دسته گل تاج خروسش نصف صورتش را پوشانده بود .
آرام سرش را برگرداند و به شماره ي روي پلاك خيره شد .
آخرين بار ده سال پيش بود كه سميرا را ديده بود .
پدرش گفته بود دخترش را به آدمي مي دهد كه دستش به دهنش برسد .
تمام فكرش رسيدن به سميرا بود . به خاطر اينكه كامبيز
تنها خواستگار پولدار و سمج سميرا رابگيرد حاضر بود
هر كاري بكند .
- آقا ! آقا ! كرايه ي مارو بدين ما بريم پي كارمون !
مرد كرايه ي آژانس را داد و پياده شد .
به محض اينكه از ژاپن برگشته بود اول كاري كه كرد
خريد يك واحد آپارتمان به نام سميرا بود .
دل تو دلش نبود . دستش را روي شاسي زنگ گذاشت .
چند ثانيه گذشت . طاقت نياورد . دوباره شاسي را فشار داد .
در باز شد دختر بچه ي هشت ساله اي در را باز كرد .
- سلام خانوم كوچولو سميرا خانوم تشريف دارن ؟
- شما ؟!
- من ... من از فاميلهاشون هستم !
- مامان ! مامان سميرا ...
- آقا نكنه شما دوست بابا كامبيزم هستين ؟!
با اینکه جوان بود ولی صورتش خیلی شکسته بود.دود سیگارروبروی صورتش پیچ می خورد وبه سمت بالا می رفت. گفتم: همیشه سیگار می کشی؟ سرش را برگرداند طرفم وگفت: هروقت دلم گرفته باشه. گفتم: پس چرا اینقدر شکسته شدی؟! سرش را از من برگرداند ونگاهش را به نوک درختان روبرو دوخت وگفت: آخه سالهاست که دلم گرفته...
پیرمرد به بشقابش نگاه کرد.هنوزدولقمه ازغذایش مانده بود.نگاهش رابه سمت طاقچه
دوخت.چشمهای کم سویش درمیان هاله ی نازکی ازاشک قشنگ شده بود.
بلندشدوبشقابش راجلوی قاب عکس گذاشت.چهره ی پیرزن مثل همیشه متبسم بود!
بابا سلام!دیدی نرگس کوچولوت بازم زودتراومد؟
راستی امروزخانوم معلم ازشما کلی تعریف کرد بابا،بعد منوصدا زدوبرد پیش خودش،محکم بغلم کردوگفت:"راستش بچه ها!من نرگس روخیلی دوست دارم..."
نمی دونی توچشماش چه اشکی جمع شده بود بابا!
اگه گفتی ریاضی چندشدم؟!چشاتوببند...حالاچشاتوبازکن!بیست شدم ،بیست بابا...
یادته دیروزچقدرباهم تمرین کردیم؟
خب دیگه بایدبرم،آخه مامان نگران میشه.ولی فردابازم میام باشه؟فرداقرارمون همین جا!
............................................................................................
نرگس کوچولوکوله پشتیش روروی دوشش محکم کردوآروم خم شد.لب هایش مماس سنگ سرد شد وبعد مکسی کوتاه سرش رو بلند کرد وتندی دستی تکان داد وآرام ازمزارشهدا دورشد...
ضربان قلبش آنقدرزیاد بود که آرام وقرارنداشت.مسیرزیادی راطی کرده بود تا داروی دردمعده ام باشد.قصاب های محل تا چشمشان به اومی افتاد تیزی کارد یادشان می رفت و گوشه ی چشمشان نمناک می شد...
وقتی کبوترهای حرم اورا دیدندخوشحال شدند!دورش حلقه زدند وبق بقو کردند.دوباره احساس کرد ضربان قلبش شدید شده است.او دیگرکبوترحرم شده بود ودردمعده ام برای همیشه تسکین یافته بود!
خیلی خوش تیپ شده بود.ساعت بالای آئینه عدد سه بعدازظهررا نشان می داد ومحل قرارمثل همیشه پارک جمشیدیه بود.
پانزده روزپیش با رزیتا قرارگذاشته بود تا تو این پانزده روز اصلا همدیگررا نبینند،حتی تماس تلفنی هم نداشته باشند تا رضایت کامل خانواده هایشان را برای ازدواج بگیرند.
دیگر زمان رفتن بود.درکه روی پاشنه اش چرخید،صدای زنگ تلفن به صدا درآمد."این خروس بی محل دیگه کیه؟" گوشی تلفن را تندی برداشت وبه گوشش چسباند.صدایی لرزان ضعیفی ازپشت تلفن درگوشش زنگ زد:"آقاحامد...آقاحامد..." _" بله بفرمایید..."
_"ببخشید آقا حامد من ازطرف رزیتا یه پیغام براتون دارم!"
_"پیغام؟ چه پیغامی؟ خودش کجاست؟" صدا دوباره لرزید.
_"اون...اون..."
_"اون چی؟!اون چش شده؟!"
_"اون یه هفته پیش به اصرارپدر ومادرش با همون خواستگارپولدارش ازدواج کرد. خونواده اش به خاطراینکه شما دیگه مزاحمش نشید همین دیروز فرستادشون ترکیه تا از اونجا برن کانادا! رزیتا گفت که بهت بگم حلالش کنی..!
گوشی تلفن از توی دستهای حامد سُِرخورد ودریک وجبی کف اتاق آویزان شد!
......................................................................................
ساعت انگارروی عدد سه قفل شده بود.پنجره که باز شد تمام نامه های روی میزبه پروازدر آمد...
ازپنجره که نگاه می کردی حامد مثل یک بچه ی معصوم کف حیاط مجتمع دراز کشیده بود!
خیلی دمق بودم.حوصله هیچی وهیچکس رونداشتم.من و امیرخیلی باهم رفیق بودیم.اومد کنارم نشست وگفت:برو سراغش،ضررنمی کنی.همدم خوبیه،حسابی ازتنهایی درمیای. اولش ترس برم داشت.ولی کم کم باهاش رفیق شدم تا اونجا که توهمه ی پارتی ها وجشن ها باهم بودیم. عجیب باهم حال می کردیم.اونقدر بهش عادت کرده بودم که حتی یک لحظه ازش نمی تونستم دورباشم. بعضی وقت ها که پیش می اومد دوسه روزی نبینمش بدجوری دمق می شدم. اصلا سردرد می گرفتم.
الان که دوسال ازاون جریان می گذره به آلبوم عکسم نگاه می کنم.چه دورانی داشتیم؟ توآیینه که به چهره ام خیره میشم انگارده سال پیرشدم.ولی عجیب اینکه اون تواین سال ها هرروزنونوارترشده!بااینکه می دونم بهم خیانت کرده ولی نمی تونم ازش دل بکنم...
......................................................................................
سرم دوباره درد گرفته،به هرزحمتی هست پیداش میکنم ، بساط رومهیا می کنم شایداین آخرین بارباشه.چون دیگه هیچی ازم نمونده،نه پولی نه جونی نه...