باز کنار رودخانه ی ده
رخت هایی را
که شستن شان طول می کشد
می بینم.
چشم هایم را می بندم
تو را نفس می کشم،
تمام ماهی ها
بوی تو را می گیرند
و به نخ بدون قلابم
تبسم می زنند...
همه بودند از همه ی خبرگزاری ها. عکاس ها مدام از همه ی زوایا عکس می گرفتند.
مسوول پروژه پشت یک دوجین میکروفن از این موفقیت بزرگ با ولع عجیبی حرف می زد.
-----------------------------------------------------------------------------------
دو روز بعد کارگرها جسد بی جان گوساله ای را در محوطه "رویان" دفن کردند...
نفوذ زنگار دگمه های فلزی
تا عمق تار و پود کوله پشتی روی دیوار
و قاب همیشه ی لبخند
که کم و بیش موهای سپید خود را
در آن می بینم
سال های بی من و توست
که مرا می شکند.
هورت می کشم
و به این سوء هاضمه ی لعنتی
پوزخند می زنم.
* * *
روزه ی شعر گرفته ام
تا طعم تو
برای همیشه
زیر زبانم
بماند...
سر انجام لمسم کردی
اما
با سرانگشتت که بر سنگی نشست...