تبليغاتX
پــاپــــــــوی

باز کنار رودخانه ی ده

رخت هایی را

که شستن شان طول می کشد

می بینم.

چشم هایم را می بندم

 تو را نفس می کشم،

تمام ماهی ها

بوی تو را می گیرند

و به نخ بدون قلابم

تبسم می زنند...

+ نگاشته در بیست و ششم مرداد 1388لحظه 1:10 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

ضمن احترام و عرض ادب نسبت به دانش دانشمندان این مرز و بوم... حدیث چیز دیگریست!

همه بودند از همه ی خبرگزاری ها. عکاس ها مدام از همه ی زوایا عکس می گرفتند.

مسوول پروژه پشت یک دوجین میکروفن از این موفقیت بزرگ با ولع عجیبی حرف می زد.

-----------------------------------------------------------------------------------

دو روز بعد کارگرها جسد بی جان گوساله ای را در محوطه "رویان" دفن کردند...

+ نگاشته در بیست و چهارم مرداد 1388لحظه 11:28 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

نفوذ زنگار دگمه های فلزی

تا عمق تار و پود کوله پشتی روی دیوار

و قاب همیشه ی لبخند

که کم و بیش موهای سپید خود را

در آن می بینم

سال های بی من و توست

که مرا می شکند.

+ نگاشته در بیستم مرداد 1388لحظه 1:30 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

تمام تو را

هورت می کشم

و به این سوء هاضمه ی لعنتی

پوزخند می زنم.

* * *

روزه ی شعر گرفته ام

تا طعم تو

برای همیشه

زیر زبانم

بماند...

+ نگاشته در هجدهم مرداد 1388لحظه 10:46 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

دردورانی که رغبت به رمان رفته رفته کاهش یافته است و کثرت رمان های نسبتا متوسط مزید بر علت گردیده است استفاده از داستان های مینی مال یا به قولی " داستانک" حیات دوباره ای است که بر جان ادبیات داستانی می دمد...
و اما بعد
+ نگاشته در نهم مرداد 1388لحظه 2:8 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

سر انجام لمسم کردی

اما

با سرانگشتت که بر سنگی نشست...

+ نگاشته در ششم مرداد 1388لحظه 11:17 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |