بغض کرده اند
و از نگاه شماتت وار ساقه های برنج
که به غرور سبزشان توهین شده است
تمام شالیزار را از شرم
خیس می کنند...

و من ناز می کشم"
و روزها و ماه ها
بر بلندای کوههای البرز
از میان سر شاخه های در ختان شرمناک از نگاه بغض آلود تو
کسی ناز می کند و
تو ناز می کشی...
-- -- --
زمان ایستاده است
برای ما که رفتن مدام تو را
به نظاره نشسته ایم
و تو اوج می گیری
و برای این همه چشم های خیس
چه زیبا ناز می کنی...
پيرمرد آرام وضو گرفت. علي كوچولو هم مثل هميشه به تقليد از پدربزرگ تندي
صورت و دستش را شست. پيرمرد سجاده اش را وسط اتاق پهن كرد. بوي ياس
فضاي اتاق را پركرد. علي سجاده كوچكش را كه مادر حاشيه اش را گلدوزي كرده
بود كنار سجاده ي پدربزرگ پهن كرد. پدربزرگ نگاه مهربانانه اي به او كرد وبا
تبسم گونه ي علي را بوسيد.
پيرمرد با آرامش خاصي سوره ي حمد را قرائت كرد. علي همچنان ايستاده بود و منتظر
كه پدربزرگ زودي به ركوع و بعد به سجده برود. پيرمرد به ركوع رفت و پس از
مكثي كوتاه دوباره بلند شد و آرام به سجده رفت. علي سرش را روي مهرگذاشت. پيرمرد چيزي را با صدای حزن انگیزی زمزمه مي كرد. علي زبان مي چرخاند و پچ پچ مي كرد،يعني
ذكر مي گويم. دقايقي گذشت. صداي پيرمرد قطع شد. علي ديگرخسته شد و سر
سجاده اش نشست. تاب نياورد و سوار پدربزرگ شد. پيرمرد آرام به پهلو روي سجاده
ولو شد و چشم هاي نيمه بازش به گوشه ي اتاق گره خورد ...
دلم برايش مي سوخت !
- بذار كمكت كنم!
دستم را به طرفش دراز كردم .
از کار من عصباني شد. به سختي جسمی را به دنبال خود
مي كشيد .
خيلي مغرور بود ولي با اعتماد به نفس راه می رفت.
سرانجام به درختی نزديك شد و به سختی وارد لانه اش شد!
مي دانست اگر اسير شود تكه پاره اش مي كنند! اين را سرگرد جاسم مي گفت. صداي الله اكبر درتمام منطقه طنين انداخته بود. كسي از پشت بی سيم دستورعقب نشيني مي داد. هنوزصداي تانك هايي كه زوزه كشان در مي رفتند، به گوش مي رسيد و صداي پاي ايرانيهاي را مي شنيد. چهره ي صدام از توي قاب دوازده در هجده سانتي متري روي ميز كدرتر به نظر مي رسيد. عقاب هاي روي دوشش را كند و جلوي قاب گذاشت. صداي پاي ايرانيها بيشتر شده بود...
با صداي شليك، خونش شتك زد روي صدام!
