تبليغاتX
پــاپــــــــوی

 

 الو! الو! آقای میرابی! من از بیمارستان تماس می گیرم...

بیمارستان؟!

شقیقه های مرد تیر کشید.

    راستش همسرتون...

 

همسرم؟! همسرم چش شده؟

همسرتون...همسرتون فارغ شد...


+ نگاشته در بیست و ششم اسفند 1387لحظه 10:0 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

بیتوته کرده ام در این

خرابه های اندیشه

که مرا می برند

تا آنجا که درگیریست

بین افلاطون و ارسطو

و این نشت می کند

تا خورجین بوعلی

تا دستار سهروردی

تا کتابهای ملا صدرا

و من

می خواهم رها شوم

می خواهم

مرید کشاورز ساده ای باشم

که تمام زندگی اش

تفسیر ناگفته های سقراط است

حقیقت گفته های ملاصدراست...

+ نگاشته در هفدهم اسفند 1387لحظه 1:21 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

همین چند روز پیش توی تقاطع انقلاب – قدس، دو جوان شاداب طوری گل می گفتند و احیانا گل می شنیدند که بنده پس از دقایقی در خور تامل! بالاخره به راز شعف آن دو جوان، البته برازنده واقف شدم!

بدون اینکه اظهار نظری بکنم، مودبانه از کنارشان گذشتم و با خود اندیشیدم که اگر من هم روی چند کتاب قد و نیم قد طنز می نشستم حتما مفاد کتب زبان بسته وقت را غنیمت دانسته و در این دوران بی قرائت حاکم، از نزدیک ترین راه ممکن، مرا نیز طناز می کردند و آثار شعف در وجناتم هویدا می شد... 

+ نگاشته در یازدهم اسفند 1387لحظه 11:25 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند.

علی جلوتر از بقیه می دود.

-ایست... ایست.

کوچه  پر از اعلامیه  می شود!

................................

پس از بیست و سه سال حتم دارم که ردی از علی در این کوچه پیدا می کنم. کبوتری روی لبه ی بام می نشیند.  به طرفش سر می چرخانم. چشمم به نوشته ی روی دیوار زوم می شود.

کوچه ی شهید علی بابایی...

 

+ نگاشته در سوم اسفند 1387لحظه 11:15 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |