الو! الو! آقای میرابی! من از بیمارستان تماس می گیرم...
بیمارستان؟!
شقیقه های مرد تیر کشید.
راستش همسرتون...
همسرم؟! همسرم چش شده؟
همسرتون...همسرتون فارغ شد...

بیتوته کرده ام در این
خرابه های اندیشه
که مرا می برند
تا آنجا که درگیریست
بین افلاطون و ارسطو
و این نشت می کند
تا خورجین بوعلی
تا دستار سهروردی
تا کتابهای ملا صدرا
و من
می خواهم رها شوم
می خواهم
مرید کشاورز ساده ای باشم
که تمام زندگی اش
تفسیر ناگفته های سقراط است
حقیقت گفته های ملاصدراست...
همین چند روز پیش توی تقاطع انقلاب – قدس، دو جوان شاداب طوری گل می گفتند و احیانا گل می شنیدند که بنده پس از دقایقی در خور تامل! بالاخره به راز شعف آن دو جوان، البته برازنده واقف شدم!
بدون اینکه اظهار نظری بکنم، مودبانه از کنارشان گذشتم و با خود اندیشیدم که اگر من هم روی چند کتاب قد و نیم قد طنز می نشستم حتما مفاد کتب زبان بسته وقت را غنیمت دانسته و در این دوران بی قرائت حاکم، از نزدیک ترین راه ممکن، مرا نیز طناز می کردند و آثار شعف در وجناتم هویدا می شد...
مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند.
علی جلوتر از بقیه می دود.
-ایست... ایست.
کوچه پر از اعلامیه می شود!
................................
پس از بیست و سه سال حتم دارم که ردی از علی در این کوچه پیدا می کنم. کبوتری روی لبه ی بام می نشیند. به طرفش سر می چرخانم. چشمم به نوشته ی روی دیوار زوم می شود.
کوچه ی شهید علی بابایی...
