تبليغاتX
پــاپــــــــوی

از جلو نظام...                                                                  دستم را دراز می کنم

گل پیچک                                                                        با اکراه!

آخر صف را بهم می ریزد!                                                 قلم روی کاغذ سر می خورد

و نسیم بهار                                                                   "من زندگی را دوست دارم..."

از همه ی گلها

سان می بیند...

+ نگاشته در بیست و سوم بهمن 1387لحظه 9:49 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

به زور خودم را ازميان برف ها به جلو مي كشم . پاهايم كرخت شده اند . دانه هاي برف توي سرماي شب درشتتر و بلوري تر به نظر مي رسند.صداي زوزه ي چند گرگ دردوردست به دلم هراس مي اندازد. دوباره به تكاپو مي افتم. صداي قرچ قرچ برف مرموز است.هر آن فكر مي كنم الان است كه زير پايم خالي شود. آسمان سياه سياه است ، به طوري كه نورستاره هايي كه در پهناي آن جا خوش كرده اند چشم آدم را ميزند . همه چيز برايم دلهره آوراست . پاهايم به فرمان من نيستند ، اما محلشان نمي گذارم . تا آنجا كه در توان دارم به سمت تنها نور ضعيفي كه از آن كلبه پت پت  مي كند حركت مي كنم . صداي زوزه ي گرگ ها قطع شده است . سراسيمه به سوي كلبه حركت مي كنم . كسي انگار از جلوي پنجره ي رد مي شود .

- آهاي ... كسي اونجا نيست ؟

جوابي نمي شنوم . دستهايم را كه بي حس شده اند با گرماي دهانم "حا" مي كنم و سفت به زير بغلم مي چسبانم . دوباره راه مي افتم . نور داخل كلبه تا دو سه متري جلوي پنجره را روشن كرده است . دوباره صدا مي كنم؛

- آهاي ... كسي اينجا نيست ؟!

باز صدايي نمي آيد . ولي از دودكش كلبه دود سفيدي بيرون مي دود . احساس سرماي بيشتري مي كنم .هوس نوشيدن يك ليوان چاي داغ به من آرامش مي دهد. خودم را به زور جلوي پنجره مي رسانم . چاره اي ندارم ، آرام صورتم را به پنجره نزديك مي كنم . صورتي پشمالو دربرابرم به پنجره مي چسبد ...

...................................................................

با صداي ناله ي در و سوزي كه به صورتم مي خورد چشمهايم نيمه باز مي شود . مردي كه كلاه پشمي گله گشادي به سر دارد با يك بغل هيزم وارد كلبه مي شود و دررا با پا مي بندد.

- اوه سلام ، حالتون خوبه ؟

مي خواهم بلند شوم كه دوباره سرم گيج مي رود .

- نه نه نه ... اصلا بلند نشيد ، دراز بكشيد . يه ليوان چاي داغ راحت حالتون رو جا مي آره .

احساس مي كنم يخ بدنم باز شده است . گرماي مطبوعي صورتم را مي نوازد . مرد كتري را روي ليوان بلند مي كند . صداي شرش آب جوشي كه بخارش زودي تو هوا محو مي شود به من آرامش مي دهد .

آرام مي نشينم . مرد پشتش به من است . صداي شرش آب قطع مي شود . صورتم را ميان دستهايم مي گيرم . هنوز دستهايم سردند. سرم را بلند مي كنم، ليوان چاي در مقابلم است ، صداي لبخند مرموزي از حلقوم مرد فضاي كلبه را مي گيرد . بي اختيار به صورتش زوم مي شوم ، پيرزني با موهاي سفيد و پرپيچ كه صورتش را محو كرده درفاصله نزديكي از صورتم زوزه مي كشد ، سرم دور بر مي دارد ...

..............................................................................

با درد سوزشي كه در دستم احساس مي كنم چشمهايم باز مي شود . مردي با عينكي كه زوارش پهن است و مشكي با گوشي چند جاي سينه ام را مي فشارد . پرستارآمپول را توي سطل كوچك زير تختم پرت مي كند . دكتر چراغ قوه اش را مي گيرد توي چشم راستم ، بعد هم توي چشم چپم . ناي حرف زدن ندارم ، زوزه مي كشم و كلمات را جويده جويده ادا مي كنم .

- م ... ن ك ... جام ؟!

دكتر گوشي را به گردنش آويزان مي كند .

- شما توي درمانگاه هستيد آقا ...

جاي آمپول روي دستم مي سوزد . دستم را جمع مي كنم .

- خدا بهتون رحم كرد كه مش رحيم جنگل بان ده شما رو وسط جنگل پيدا كرد ...

چشمهايم را مي بندم و كلماتي را زير لب زوزه مي كشم؛

مي...ان ب ... ر ، ج...نگ ... ل ، ش ... رط...

 

+ نگاشته در بیستم بهمن 1387لحظه 10:4 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

 

- واي معصومه ، نمي دوني وقتي موهاشو مي ريزه روي صورتش

چه دلبري مي شه ؟ !

ساعت سه بعدازظهر بود .

- معصومه بيا يه خورده ديرتر بريم تا ببينيم عكس العملش چيه ؟!

سيامك روي نيمكت پارك منتظر نشسته بود و هرازگاهي به ساعتش

نگاه مي كرد .

- نسرين سرش را برد نزديك گوش معصومه و گفت : موهاشو حال

مي كني ؟

- هي سيامك چطوري ؟

علي با دوچرخه ش  نزديك  شد .

- وايستا لعنتي  ، علي ..!  مگه نگيرمت ..؟!

علي تند ركاب مي زد و كلاه گيس  سيامك را تو هوا مي چرخاند ...

+ نگاشته در چهاردهم بهمن 1387لحظه 2:8 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

و اما عشق آری دوست داشتن است بدون آنکه معشوق بویی ببرد.

عشق را بریدن از معشوق است تا عشق خانمانت همه بسوزد.

عشق یعنی سوختن و دم بر نیاوردن، یعنی بفهمی که آمده ای تا بسوزی و بروی و به مراد نرسی...

+ نگاشته در هشتم بهمن 1387لحظه 4:15 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

مش رحيم ترسيده بود كه نكند كمرش بشكند .

- يك كم ديگه طاقت بيار ، الان میرم کمک میارم.

....................................................

مش رحيم به همراه چند نفر ديگر برگشت.

- مش رمضون !

حاج حسن !

كدخدا !

كبلايي !

بجنبيد مسلمونا ! مگه نمی بینید داره تلف میشه؟

نيم ساعت بعد همه ي زنبيل ها پراز سيب بود...

 

+ نگاشته در هفتم بهمن 1387لحظه 3:47 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

هيچ كس

جاي خود نيست !

تمام فكرم

منجمد مي شوند

وعقايد پاك كودكيم

شتك زده اند روي دفتر كهنه ي خاطراتم...

 

هيچ كس

جاي خود نيست !

قلمها

 براي اين همه،

كه جاي خود نيستند

فاتحه مي نويسند ... 

+ نگاشته در ششم بهمن 1387لحظه 2:18 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

ای کاش تسبیحم گم نمی شد...

ای کاش دگمه ی آخر پیراهنم پاره نمی شد...

ای کاش محاسنم را به دستور پزشکم کوتاه نمی کردم...

ای کاش...

من هیچ شانسی برای استخدام ندارم!!

+ نگاشته در پنجم بهمن 1387لحظه 11:29 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |