تبليغاتX
پــاپــــــــوی
چهل سال پیش از اینکه یک تار از محاسنم سفید شده بود دلم لرزید و به خودم گفتم: "دیگه پیر شدی رفت!" الان وقتی به آئینه نگاه می کنم می بینم؛ فقط یک تار از محاسنم سیاه مانده!!

                                                       

+ نگاشته در بیست و هشتم دی 1387لحظه 12:22 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

امروز همه ي انسان ها به دور از محدوده ي جغرافيايي براي قرباني انسانيت و ارزش هاي آن به پاخواسته اند. مسلمان، يهود و مسيحي ديگر به عينه مي بينند كه واژه ي عوام فريب حقوق بشر مستمسكي بيش نبوده است. حقوق بشر آن چيزي است كه منافع زورمداران را بتواند تامين كند. كشتار سيصد كودك غزه چه ربطي به حقوق بشر دارد؟! اينان به خاطر آزادي خواهي پدران و مادرانشان بايد در خون خود بغلتند. امروز اهالي غزه بوي حزب ا... مي دهند. پس اشتباه ديگر بس است! اينبار نگذاريد كسي جان سالم به در ببرد...

راستي يك ميليارد و پانصد ميليون مسلمان الان به چه كار مشغولند؟ شايد كنار گيرنده هاي خود تسبيح به دست ذكر مي گويند و با ديدن تصاوير سر حسرت تكان مي دهند؟! شايد بچه هاي خود را محكم در بغل مي فشارند تا نهراسند؟!

 اصلاً كانال را عوض كنيد، تا شايد "تبرك" جايزه ويژه اي به مصرف كنندگانش مي دهد؟!اين روزها از بس روي پاهاي خود به واويلا زده ايم حتماً به خاطر قربه الي ا... حكم برادري و مسلماني را به جا آورده ايم!

+ نگاشته در بیست و دوم دی 1387لحظه 2:37 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

زهرای من! دلم برات خیلی تنگ شده ...برای  خنده هات، گریه هات، بغض کردنات، صدای ملوست وقتی که می خواستی چیزی ازم بخوای و گولم بزنی!

دلم برای بوسیدن اون صورت کوچولو و نازت یه ذره شده...

اصلا یادی ازم می کنی زهرا؟!

باور کن عمو سیدت دیگه داره دیوونه میشه از بس که دلتنگ تو اِ ...

از خدا خواستم  همه ی بلاها رو ازت دور کنه...       

خیلی دوست دارمِ : عمو سید

 

+ نگاشته در یازدهم دی 1387لحظه 2:58 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

دستها در هم

قرار گویا، ندارند

لباس های سفید                                 

دروغ می گویند...                                 

قرار نیست انگار

کسی

در غم و شادی پایدار

بماند...

...................

دستها غریبه اند

لباس ها رنگی اند

..................

ناقوس ها صدا می زنند!

دستها دوباره

دستها در هم!

+ نگاشته در نهم دی 1387لحظه 1:9 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

+ نگاشته در هشتم دی 1387لحظه 6:0 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

 

از چشماش نجابت می درخشید. موهای پیشانیش را که نسیم بازی می داد، جذابیتش چند برابر می شد. رو برویش زانو زدم. درد عجیبی در بدنش بود اما به رویش نمی آورد. به انتهای دشت خیره شده بود. غم غریبی سینه ام را می فشرد.

چاره ای نبود، چشمهایم را بستم، صدای شلیک سکوت دشت را شکست.

سرش را آرام روی زمین گذاشت. انگار لبخند می زد. چشمهاش خیلی نجیب بود.

ای کاش هیچ وقت از آن نرده های بلند نمی پرید...

+ نگاشته در سوم دی 1387لحظه 1:30 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

چند روزیست دستم به قلم نمی رود، فقط  نگاه می کنم و می اندیشم، به اتفاقات افتاده به اتفاقات فرارو...

چند روزیست که شعرام تو سینه حبس می شوند و مهر سکوت  به زبانم می زنند.

راستی از زندگی چه می خواهیم؟! بعد از هر جوابی مرتب این سوال را طرح کنید؛ اگر به جواب معقولی رسیدید ما را هم بی نصیب نفرمایید.

+ نگاشته در دوم دی 1387لحظه 2:24 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |