تبليغاتX
پــاپــــــــوی
 

مثل هر روز یک جفت کفش کهنه رو سفت بغل کرد و به قفس گنبدی شکل قناری ها زل زد. چشم های قناری هنوز باز مونده و هنوز از لای میله های زنگ خورده ی قفسش به شکوفه های درخت انار ترش گره خورده بود.


  دیگه ازین زندگی خسته شدم...دیگه نمی خوام ...دیگه این زندگی لعنتی رو نمی خوام، چرا نمی فهمی امیر؟  

هیچ معلومه چی داری میگی معصومه؟!  ما که با هم مشکلی نداریم!

تو اصلا درکم نمی کنی امیر...تورو خدا بیا تمومش کنیم ...تورو خدا اذیتم نکن...

معصومه؟!

صدای گریه های معصومه دیگه برای همه ی اهالی کوچه آشنا بود...


نسیم خنک پائیز صورت شکسته و معصومش را نوازش می داد و آرام از کنار موهای پریشونش رد می شد.

 همیشه با خودش می گفت: ایکاش هیچ وقت پیش اون دندون پزشک لعنتی  نمی رفتم!!      

 


 نسیم پائیز دیگه به سردی می زد و موهای لختش رو روی صورتش بازی می داد.

چشم های معصومه مثل چشم های قناری به شکوفه های انارترش خیره شده بود.

قناری دیگه خسته بود. چشم هایش رمق نداشت. چشم هایش که بسته شد چشم های معصومه برای همیشه باز موند...

 

+ نگاشته در ششم آبان 1387لحظه 10:7 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |