تبليغاتX
پــاپــــــــوی
+ نگاشته در سی و یکم شهریور 1387لحظه 6:53 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

چشمهایم را می بندم

و بر خلاف عقربه های دشنام

تو را که لعن می فرستی مدام

به خدا می سپارمت...

+ نگاشته در بیستم شهریور 1387لحظه 4:32 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

دردهایت

تکراری شده است انگار

و مدیران عافیت طلب

تو را

که بوی دفاع می دهی هنوز

به بهانه ی نمازهای اول وقت

که به جوجه های بدون استخوان

وصل می شوند

ساعت ها

به انتظار می کشند!

+ نگاشته در شانزدهم شهریور 1387لحظه 6:8 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

 آقا!

درمیدانی که به نام شماست

دخترهای بی ولی

عصرها

سر از پا نمی شناسند...

و ماشین ها

از سوار کردن مردها

بیزارند!

عصرها

همه ی  مانکن ها

"الیزا" می پوشند

اینجا

عصرانه ها طعم دیگری دارد

آقا دیگر

درذهن کسی انگار

هوای تو نیست!

اینجا...

+ نگاشته در یکم شهریور 1387لحظه 11:11 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |