تبليغاتX
پــاپــــــــوی

روی عرشه ی کشتی صورتم را در مسیر باد می گیرم و به ستاره هایی که لابه لای ابرها چشمک می زنند

 خیره می شوم.

صدای بوق کشتی فضا را حزن آلود می کند و من همچنان به دوردستها نگاه می کنم.

هنوز چشم های زیبایش نگران من است. نرده های روی عرشه را در دستهایم می فشارم.

روی همین آب ها، برای آخرین بارگفت: "دوستت دارم" و آرام میان اقیانوس رها شد...

 

+ نگاشته در بیست و هشتم مرداد 1387لحظه 11:18 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

همه جا سفید و پر نور می شود. چشمهایم را می بندم. مثل یک جسد انگار روی امواج دریا آرام بالا و پایین می روم. چشمهایم را دوباره باز می کنم. یک عده زجه می زنند و من مات ومبهوت تصاویر سه بعدی آنها را از بالا و پایین می بینم...

تصاویر محو می شوند. همسرم لبخند می زند و به دسته گل زیبایی که در دستانش است خیره می شود."دوستت دارم"

آرام از نیمکت دور می شوند،دست دردست هم. عکسم در میان باد رها می شود و گلهای رنگارنگ روی سنگ قبر برای همیشه خشک می شوند...

+ نگاشته در نوزدهم مرداد 1387لحظه 10:25 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

اعیاد زیبای شعبانیه را از صمیم دل بر همه ی دوستداران اهل بیت(علیهم السلام) تبریک عرض می کنم. 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

السلام علیک یا اباالفضل العباس

السلام علیک یا زین العابدین

                 و

السلام علیک یا صاحب الزمان یا اباصالح المهدی(عجل الله فرجه الشریف)

+ نگاشته در چهاردهم مرداد 1387لحظه 12:13 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

شهادت امام موسی کاظم(علیه السلام) بر دوستداران آن حضرت را تسلیت عرض می نماییم.
+ نگاشته در هفتم مرداد 1387لحظه 5:44 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

مرد سرآسیمه نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد. او از دیدن ملک الموت خیلی ترسیده بود. با اصرار زیاد از پیامبر خواست تا او را با همان قالیچه ی معروفش به دورترین نقطه ی دنیا ببرد تا شاید از دست ملک الموت در امان بماند!

_ برادرعزیزم! چرا دیروز آن بنده ی خدا را در شهر ترساندی؟!

ملک الموت لختی اندیشید وبعد به آرامی فرمود: من با دیدن آن مرد درآن ساعت و درآن نقطه ی شهر تعجب کردم! چون قرار بود جانش را تا ساعتی دیگر در دورترین نقطه ی دنیا بگیرم!!

+ نگاشته در پنجم مرداد 1387لحظه 6:7 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |