روی عرشه ی کشتی صورتم را در مسیر باد می گیرم و به ستاره هایی که لابه لای ابرها چشمک می زنند
خیره می شوم.
صدای بوق کشتی فضا را حزن آلود می کند و من همچنان به دوردستها نگاه می کنم.
هنوز چشم های زیبایش نگران من است. نرده های روی عرشه را در دستهایم می فشارم.
روی همین آب ها، برای آخرین بارگفت: "دوستت دارم" و آرام میان اقیانوس رها شد...
همه جا سفید و پر نور می شود. چشمهایم را می بندم. مثل یک جسد انگار روی امواج دریا آرام بالا و پایین می روم. چشمهایم را دوباره باز می کنم. یک عده زجه می زنند و من مات ومبهوت تصاویر سه بعدی آنها را از بالا و پایین می بینم...
تصاویر محو می شوند. همسرم لبخند می زند و به دسته گل زیبایی که در دستانش است خیره می شود."دوستت دارم"
آرام از نیمکت دور می شوند،دست دردست هم. عکسم در میان باد رها می شود و گلهای رنگارنگ روی سنگ قبر برای همیشه خشک می شوند...
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
السلام علیک یا اباالفضل العباس
السلام علیک یا زین العابدین
و
السلام علیک یا صاحب الزمان یا اباصالح المهدی(عجل الله فرجه الشریف)
مرد سرآسیمه نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد. او از دیدن ملک الموت خیلی ترسیده بود. با اصرار زیاد از پیامبر خواست تا او را با همان قالیچه ی معروفش به دورترین نقطه ی دنیا ببرد تا شاید از دست ملک الموت در امان بماند!
_ برادرعزیزم! چرا دیروز آن بنده ی خدا را در شهر ترساندی؟!
ملک الموت لختی اندیشید وبعد به آرامی فرمود: من با دیدن آن مرد درآن ساعت و درآن نقطه ی شهر تعجب کردم! چون قرار بود جانش را تا ساعتی دیگر در دورترین نقطه ی دنیا بگیرم!!