تبليغاتX
پــاپــــــــوی
 
+ نگاشته در بیست و ششم تیر 1387لحظه 6:12 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

میلاد با سعادت  مولی الموحدین، امیرالمومنین، حضرت

علی بن ابیطالب(علیه السلام) را به همه ی دوستداران حق وحقیقت

 تبریک عرض می نمایم...

................................

و خداوند در این نزدیکیست...

آنجا که دلهامان  می گیرد، آنجا که تنهامان می گذارند تا به تنها کسی که می شود پناه برد پناهنده شویم...

و من دلم را برای او خالی خواهم کرد وبه پوزخند شیطان توجه نخواهم کرد...

 

+ نگاشته در بیست و چهارم تیر 1387لحظه 11:15 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

 

ببین معصومه ! دوباره دشت پرازگلهای شقایق شده...

امیرخم شد ومثل همیشه سه چهارتا گل شقایق را به همراه علف های اطرافش کند وبه طرف معصومه گرفت.مثل همیشه شلخته وبدسلیقه بود،خنده اش گرفت.

گلها راگذاشت بالای سرمعصومه،آنجا که نوشته شده بود:" آرامگاه مرحوم معصومه حمیدی"

+ نگاشته در بیستم تیر 1387لحظه 9:4 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

سلام به دوستان خوبم که قلبشون برای خدا پر میزنه...

بزودی اولین مجموعه از شعرهای سپیدم با موضوع دفاع مقدس

به نام"لبخند روی دیوار" منتشر می شود.

---------------------------------------

"شاید روزی نوبت من هم برسه که با خدای قشنگم آشتی کنم...شاید"

 

+ نگاشته در بیستم تیر 1387لحظه 8:38 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

سیاهی شب همه جا را فرا گرفته است. شمشیرها زیرنور ماه برق می زنند.سایه ها خود را به پشت در رسانده اند.  ناگهان با یک اشاره وارد خانه می شوند.شمشیرها بالا می روند. کسی فریاد می زند:"دست نگه دارید! او محمد نیست. او علی بن ابیطالب است!"

اللهم صلی علی محمد وآل محمد

+ نگاشته در هفدهم تیر 1387لحظه 10:21 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

مادرسعی می کرد با پشت دستش اشکاشو پنهون کنه. با رفتن حمید دق می کرد. خدایا چی کار می کرد؟!هرچه در وهمسایه گفتند از خر شیطون بیا پایین حالا بابات عصبانی بوده یه حرفی زده تو کتش نمی رفت که نمی رفت. از دست باباش حسابی شیکار بود! دیپلم گرفته بود ویه سالی وقت داشت تا واسه کنکور بخونه ولی سرکوفتای باباش دیگه کفریش کرده بود...تا کی منه پیر مرد باید کارکنم و این پسره ی لند وهوربخوره؟

این جمله ی بابا مثل پتک تو سرش می خورد.دیگه به اینجاش رسیده بود!!

                           ...................................................................................

توی شهری که کار می کرد پانصد ششصد کیلو متری با زادگاهش فاصله داشت.گفته بود می رم و دیگه هم پیدام نمیشه ...ولی ناراحتی مادر تمام فکرش و مشغول کرده بود.

یک سالی بدون اینکه هیچ ردی از خودش بذاره و با فک وفامیل تماسی بگیره سپری شد.دل وبه دریا زدو گوشی رو برداشت.روز مادر بود واین میتونست بهترین بهانه براش باشه.

بعد ازاینکه تلفن یه دوسه تایی بوق زد کسی از آن طرف گوشی با صدای خش داری گفت :بله...؟بفرمایید؟

ـ الو من حمیدم سلام.

ـ سلام داداشی خوبی منم نرگس

ـ سلام آبجی. صدات چرا اینجوری شده؟ماشاالله مردی شدی واسه خودت!مامان وصدا می کنی؟

 صدایی ازآنطرف گوشی شنیده نشد.

ـ نرگس...نرگس با توام میگم مامان وصدا می کنی؟

ـ داداشی زودی بیا خونه زودی بیا...

ـ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟!

ـ ج ج ج...جمعه این هفته چ چلم مامانه ...م م مامانی مرد حمید مرد ...می فهمی؟!

صدای هق هق نرگس با صدای بوق تلفن در هم آمیخت...

(دوستان من سلام!از اینکه گاه گداری با نوشته هام اذیتتون میکنم پیشاپیش شرمندم ولی آنقدر توی این دنیا نا مردمی دیدم که می خوام با نوشته هام به مردم بگم :تو رو خدا مواظب همدیگه باشید...تورو خدا با بهانه های کوچک کاری نکنید که همدیگرو از دست بدید...قدر دلهای عاشقتونو بدونید...همین!)  

+ نگاشته در نهم تیر 1387لحظه 6:57 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

تاول پاتم...منجوق پیرهنتم...دیگه نمی دونم چی بگم! بابا غلط کردم من که نمی دونستم ازاین حرفم ناراحت می شی.

دیگه رسیده بودیم کنارخیابون. دوتاییمون خیس خالی شده بودیم.بارون شلاق میزد به صورتمون.اون نگاهشو به دوردست ها دوخته بود وسعی می کرد با نگاهش بگه که به من محل نمی ذاره!

ساکت شدم وسرم رو به نشانه ی شرمندگی پایین انداختم. یهونگاهم به نوک انگشتای پام که ازکفشم زده بود بیرون گره خورد. نتونستم جلوی خندمو بگیرم شروع کردم با صدای بلندخندیدن. حالا نخند کی بخند...

مینا نگاهشو به سمت من چرخوند اون هم با دیدن انگشتای پام که با معصومیت خاصی به آدم چشمک می زد نتونست جلوی خندشو بگیره وبا کیف وصله پینه بسته ش محکم زد توسرمو دنبالم کرد...چنددقیقه ای میون حلبی ها ولاستیک های اطراف خونه می دویدیم.

ـ مسعود...مینا...چه تونه مثل سگو گربه افتادین دنبال هم؟!

صدای مادرلابه لای  صدای بارون گنگ ونا مفهوم شنیده می شد.

ـ آب همه ی زندگیمونو برد...ازهمه جای سقف این خونه داره آب می چیکه. بیاید ببینیم چکار می تونیم بکنیم؟!

با شنیدن این جمله ی مادرهردو وایستادیم. دوباره نگاه مینا به انگشتای پام افتاد.

زیربارون پاییزی صدای خنده هامون تو فضای حلبی آباد می پیچید. مادرکه یک دستش به کمر بودو دست دیگرش به پیشونی هاج وواج مارو نگاه میکرد...

 

+ نگاشته در هشتم تیر 1387لحظه 9:40 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

         
+ نگاشته در چهارم تیر 1387لحظه 11:27 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

   شقیقه هـایـش  تیـــر می کـــشید.آخر با وجـود یک زن و دو تا بـچه چکار

   می کرد؟   

  آرزویـش ایـن بـود که حداقـل یک سرپناهی برای خانواده اش فراهم کند ولی الان  بیکارشده بود.گفته بودنـد با وجود نیروهای رسمی دیگرنیازی به قـراردادی ها  وپیمانی ها ندارند! نگاهی به مدرک رنگ و رو رفته ی لیسانش انداخت. حالش ازاین یک تیکه مقوا بهم می خورد...

    نای رفتن به خانه رانداشت .چند ساعتی بود که خیابان ها را با پای پیاده گز

 می کرد. چشمش به کلمات "جویندگان کار" افتادکه آن طرف خیابان با خط درشت و سیاه توی زمینه زرد نوشته شده بود. هنوز به وسط خیابان نرسیده بود که صدای بوق و ترمز اتومبیلی با هم قاطی شد...             

 دایی بچه ها می گفت: " خونه ی کوچیکیه ولی عوضش با ده میلیونی که از دیه اون خدابیامرز می مونه می تونید بدید کسی باهاش کارکنه شماهم سودشو بگیرید..."

 

+ نگاشته در دوم تیر 1387لحظه 12:24 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |