هرکاری می کردند گریه ی خانوم کوچولوقطع نمی شد.ازگوشش بدجوری خون می چکید...
مرد نفس نفس زنان پشت یک نخل نشست.
آرام مشتش رابازکرد.گوشوارهای کوچک عجیب برق می زد!

می دانست که گناهش سنگین تر ازان است که جرات کند با او روبروشود.
فکرش به جایی نمی رسید آرام ازمیان کوچه ها گذشت.
صدای خنده ی بچه ها که توی کوچه بازی می کردند توجه اش را جلب کرد.
آه خدای من!چه قدر این کودک آسمانی است؟!
فکری مثل رعد توی ذهنش گذشت!
پیامبر وقتی دید که جگر گوشه اشِ(حسین) روی دوش مرد نشسته است آنقدر خندید که دندان مبارکشان پیدا شد. مرد بهترین بهانه را برای شفاعت نزد حضرت رسول(ص) آورده بود...
نیمه های شب بود که ازشدت تشنگی پا شدم. این اولین باربود که شب را پیش پدربزرگم می خوابیدم. پدربزرگ اکثراوقات اعصابش بهم ریخته بود به همین خاطرچراغ را روشن نکردم.
چهاردست وپا رفتم وآب بالای سرش را لاجرعه سرکشیدم. با وجود یخ داخل لیوان آب خنک نبود. یخ را ازپنجره انداختم توی باغچه وآرام رفتم سر جام خوابیدم ...
صبح با صدای دادوفریاد پدربزرگ که دنبال دندان مصنوعی اش می گشت ازخواب بیدارشدم!

دلم برای زنی که زیرچادررنگ و رورفته اش کنارایستگاه چمباتمه زده می سوزد. ازخیربسته ی گزی که برای خواهرکوچولوم گرفته ام وگوشه اش نوشته ام"برای فرشته کوچولو" می گذرم.
خم می شوم وآرام بسته راجلوی زن می گذارم وبه سرعت ازآنجا دورمی شوم.
طبق معمول مادریک ساعتی زودترازمن ازسرکاربرگشته،این راازقابلمه ی روی گاز می فهمم.آرام می روم بالای سرخواهرکوچولوم که گوشه ی اتاق خوابیده.جعبه ای رامحکم به سینه چسبانده.سرم رابرای بوسیدنش نزدیک می کنم،با دیدن نوشته ی روی جعبه،کف اتاق ولومی شوم:"برای فرشته کوچولو"
زینب مانتوی آبی اش را درآورد وبه شاخک های پایین جا لباسی آویزان کردوبعد مقنعه ی صورتی اش را که مادربا نوار توری سفید رنگی دوخته بود مثل پوشیه بالا زد.گوشواره هایش با نگین کوچک قرمزش زیرگوشش برق می زد.
مثل همیشه اول از همه بدو رفت پیش بابا.
بازم لب و لوچه ی بابا نونی بود! زینب صورت بابا رو بوسیدوبا دستمال سفیدی دور دهن بابا رو مثل هرروز تمیزکرد.
- آخه من چکار کنم از دست توو این جور شلخته غذا خوردنت ها...؟!
آرام صورت بابا را پاک کرد ودوباره به چهره ی خندان بابا نگاه کرد.
لپ های تپلش را بوسید وچشم های نمناکش را به صورت قشنگ بابا دوخت.
- زینب!آخه تو تا این قاب عکس رو نشکونی دست که برنمی داری!
زینب تندی قاب عکس بابا را روی طاقچه گذاشت وبدو رفت پیش مادر...