هیسسسس!چه خبرتونه؟مگه نمیبینین آبجی کوچولوم خوابه؟!

+
نگاشته در بیست و هشتم اردیبهشت 1387لحظه 12:14 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین
|
وقتی می خوابید تندی می آمد به پهلویش می چسبید.
نیم ساعت بیشترنخوابیده بود که احساس کرد پهلویش خیس شده.پتو راکنار زد.
جوجه کوچولویش له شده بود!
+
نگاشته در بیست و چهارم اردیبهشت 1387لحظه 1:13 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین
|
باران
شرمنده ی لحظه های متلاطم اشک هایست
که درهوای تو
سالهاجاریست...
+
نگاشته در بیست و سوم اردیبهشت 1387لحظه 6:19 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین
|
وآرام می روی
تاآنجا که چشم کار می کند
تا آنجا
که باراول گفتم
دوستت دارم...
+
نگاشته در بیست و یکم اردیبهشت 1387لحظه 10:17 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین
|
ومن
پشت دیوارغصه های همیشگی
غم را
ترانه می کنم
وهجوم لحظه های تنهاییم را
به تصویرمی کشم...

+
نگاشته در شانزدهم اردیبهشت 1387لحظه 10:26 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین
|
وقتی وسط رودخانه پارویم درآب رهاشد آرام کف قایق درازکشیدم و دیدم وشنیدم چیزهای را که هنگام پارو زدن نه می دیدم و نه می شنیدم...
+
نگاشته در هشتم اردیبهشت 1387لحظه 9:52 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین
|
جلیقه ی آبی خیلی بهش می آمد.زن بانوک انگشتانش کودک را هل دادبه طرف جلو.شوهرش خیلی عصبانی بود.
- مامان چیکال کنم؟!
- مادر!این پولو بگیربده به اون آقاهه بگو بستنی می خوام.
کودک به مرد دوره گردنزدیک شد.
- آقاهه سلام!یه بستنی می دی؟
مرد بستنی را به طرف کودک گرفت.کودک خوشحال شداماوقتی برگشت مادر برای همیشه رفته بود!
+
نگاشته در دوم اردیبهشت 1387لحظه 5:18 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین
|