تصور اینکه یک ساعت را بدون برادرش سپری کند برایش ناممکن بود ولی...
ولی الان سه روزبود که او را ندیده بود.
پلکهایش سنگین شد.زیر نورآفتاب به خواب رفت.ساعتی بعد نسیم خنکی راروی
صورتش احساس کرد.آرام چشم هایش رابازکرد.آفتاب پشت برادرمخفی شده بود.
برادربی تاب زینب بود ولی دلش نیامد خواهر رابیدارکند.
برادر مدت زیادی سایه بان خواهر بود!
اسم حضرت سیدالشهدا که می آمد بی اختیار پهنای صورتش پراز اشک می شد.
تایکی از بچه هاشهید می شد سریع خودش رابالای سرش می رساند، سرش رابه دامن می گرفت و پیشانی اش رامی بوسید.
تانکهای دشمن خیلی نزدیک شده بودند.طاقت نیاورد، قبضه ی آر.پی.جی رابه دوش گرفت وایستاد...
اطرافش پر از آتش ودود شد.
اینببار نوبت بچه ها بود که تلافی کنند.سریع بالای سرش حاضر شدند
ولی هرچه نگاه کردندسرش نبود!
- زرد یا سرخ؟!نکنه بازم هردوشونو می خوای...؟!ای شیطون!
رقیه دوشاخه گل زردو سرخ را که از باغچه کنده بود به پدر داد
وجستی دوید توی حیاط ولبه ی حوض نشست.
دوباره نگاهش توی چشم های بابا گره خورد.مشتی آب برداشت
وبه طرف پنجره پاشید.
بابا همچنان زیرشیشه ی قاب عکس لبخند می زد.رقیه تندی براش
دستی تکان دادوبه طرف در حیاط دوید...
پشت خاکریزدرازکشیده بود.هرازچندگاهی سرش را بالامی گرفت
ویواشکی آن طرف خاکریز را می پایید.
داغی خاک،کف دستها را می سوزاند.صدای غژغژتانک ها که به
سختی جلومی آمدند تپش قلبش را بیشتر می کرد!
نگاهش به نارنجک های کمرش گره خورد.سرش را که دوباره بالا
گرفت،داغی سربی که دروسط پیشانی اش نشست،گرمای خاکریزرا
برای همیشه ازیادش برد!
راننده آژانس اتومبيل را روبروي پلاك 27 نگه داشت .
- آقا همين جاست . پلاك 27
مرد در حاليكه دسته گل تاج خروسش نصف صورتش را پوشانده بود .
آرام سرش را برگرداند و به شماره ي روي پلاك خيره شد .
آخرين بار ده سال پيش بود كه سميرا را ديده بود .
پدرش گفته بود دخترش را به آدمي مي دهد كه دستش به دهنش برسد .
تمام فكرش رسيدن به سميرا بود . به خاطر اينكه كامبيز
تنها خواستگار پولدار و سمج سميرا رابگيرد حاضر بود
هر كاري بكند .
- آقا ! آقا ! كرايه ي مارو بدين ما بريم پي كارمون !
مرد كرايه ي آژانس را داد و پياده شد .
به محض اينكه از ژاپن برگشته بود اول كاري كه كرد
خريد يك واحد آپارتمان به نام سميرا بود .
دل تو دلش نبود . دستش را روي شاسي زنگ گذاشت .
چند ثانيه گذشت . طاقت نياورد . دوباره شاسي را فشار داد .
در باز شد دختر بچه ي هشت ساله اي در را باز كرد .
- سلام خانوم كوچولو سميرا خانوم تشريف دارن ؟
- شما ؟!
- من ... من از فاميلهاشون هستم !
- مامان ! مامان سميرا ...
- آقا نكنه شما دوست بابا كامبيزم هستين ؟!
با اینکه جوان بود ولی صورتش خیلی شکسته بود.دود سیگارروبروی صورتش پیچ می خورد وبه سمت بالا می رفت. گفتم: همیشه سیگار می کشی؟ سرش را برگرداند طرفم وگفت: هروقت دلم گرفته باشه. گفتم: پس چرا اینقدر شکسته شدی؟! سرش را از من برگرداند ونگاهش را به نوک درختان روبرو دوخت وگفت: آخه سالهاست که دلم گرفته...