پیرمرد به بشقابش نگاه کرد.هنوزدولقمه ازغذایش مانده بود.نگاهش رابه سمت طاقچه
دوخت.چشمهای کم سویش درمیان هاله ی نازکی ازاشک قشنگ شده بود.
بلندشدوبشقابش راجلوی قاب عکس گذاشت.چهره ی پیرزن مثل همیشه متبسم بود!
بابا سلام!دیدی نرگس کوچولوت بازم زودتراومد؟
راستی امروزخانوم معلم ازشما کلی تعریف کرد بابا،بعد منوصدا زدوبرد پیش خودش،محکم بغلم کردوگفت:"راستش بچه ها!من نرگس روخیلی دوست دارم..."
نمی دونی توچشماش چه اشکی جمع شده بود بابا!
اگه گفتی ریاضی چندشدم؟!چشاتوببند...حالاچشاتوبازکن!بیست شدم ،بیست بابا...
یادته دیروزچقدرباهم تمرین کردیم؟
خب دیگه بایدبرم،آخه مامان نگران میشه.ولی فردابازم میام باشه؟فرداقرارمون همین جا!
............................................................................................
نرگس کوچولوکوله پشتیش روروی دوشش محکم کردوآروم خم شد.لب هایش مماس سنگ سرد شد وبعد مکسی کوتاه سرش رو بلند کرد وتندی دستی تکان داد وآرام ازمزارشهدا دورشد...
ضربان قلبش آنقدرزیاد بود که آرام وقرارنداشت.مسیرزیادی راطی کرده بود تا داروی دردمعده ام باشد.قصاب های محل تا چشمشان به اومی افتاد تیزی کارد یادشان می رفت و گوشه ی چشمشان نمناک می شد...
وقتی کبوترهای حرم اورا دیدندخوشحال شدند!دورش حلقه زدند وبق بقو کردند.دوباره احساس کرد ضربان قلبش شدید شده است.او دیگرکبوترحرم شده بود ودردمعده ام برای همیشه تسکین یافته بود!
خیلی خوش تیپ شده بود.ساعت بالای آئینه عدد سه بعدازظهررا نشان می داد ومحل قرارمثل همیشه پارک جمشیدیه بود.
پانزده روزپیش با رزیتا قرارگذاشته بود تا تو این پانزده روز اصلا همدیگررا نبینند،حتی تماس تلفنی هم نداشته باشند تا رضایت کامل خانواده هایشان را برای ازدواج بگیرند.
دیگر زمان رفتن بود.درکه روی پاشنه اش چرخید،صدای زنگ تلفن به صدا درآمد."این خروس بی محل دیگه کیه؟" گوشی تلفن را تندی برداشت وبه گوشش چسباند.صدایی لرزان ضعیفی ازپشت تلفن درگوشش زنگ زد:"آقاحامد...آقاحامد..." _" بله بفرمایید..."
_"ببخشید آقا حامد من ازطرف رزیتا یه پیغام براتون دارم!"
_"پیغام؟ چه پیغامی؟ خودش کجاست؟" صدا دوباره لرزید.
_"اون...اون..."
_"اون چی؟!اون چش شده؟!"
_"اون یه هفته پیش به اصرارپدر ومادرش با همون خواستگارپولدارش ازدواج کرد. خونواده اش به خاطراینکه شما دیگه مزاحمش نشید همین دیروز فرستادشون ترکیه تا از اونجا برن کانادا! رزیتا گفت که بهت بگم حلالش کنی..!
گوشی تلفن از توی دستهای حامد سُِرخورد ودریک وجبی کف اتاق آویزان شد!
......................................................................................
ساعت انگارروی عدد سه قفل شده بود.پنجره که باز شد تمام نامه های روی میزبه پروازدر آمد...
ازپنجره که نگاه می کردی حامد مثل یک بچه ی معصوم کف حیاط مجتمع دراز کشیده بود!
تقدیم به استاد مشفق عزیز
به توتعظیم می کنند
واژگانی
که دردلتنگی سینه ام
بی قرارتواَند.
واژگانم
نم می گیرند
ودرچشمهایت
باران می شوند،
چشمهایت
معلم واژگان من است...
اتومبیل های خالی
با تمثال های فلزی اباالفضل زیرآئینه هاشان
به توکه کنارجاده می ایستی
باآبهای پاییزی خیابانهای شهر
سلام می کنند!
ساعت نه ونیم صبح بود که ننه زبیده درحالیکه چشمهای درشتش به سقف چوبی اتاقش دوخته شده بود ازدنیا رفت.موهای زرد وپریشانش روی بالش رنگ ورو رفته اش پخش بود ودهانش نیمه باز.زن های محل، عصرهمان روزاورا آورده بودند تا درقبرستان قدیمی محل دفن کنند.
هوای قبرستان سرد بود ومه آلود.صدای جیغ وداد زنها ازچند قطعه دورتربه گوش می رسید ومن به درچوبی غسال خانه تکیه داده بودم.هیچ کس دوروبرم نبود.سوزسردی ازلای درختهای ته قبرستان می وزید وصورتم را می خراشید.یقه پالتویم را برگردانده بودم تا احساس سرمای کمتری بکنم.
آرام به سوی زن ها رفتم.صدای شیون زن ها زیاد بود.چندتایی را می شناختم ولی بقیه را تا آن موقع ندیده بودم.جمعیت دیگری هم در قبرستان نبود. صدای قارقارکلاغ ها از روی درختهای انتهای قبرستان حس بدی را به من می داد.
ننه زبیده را زیاد نمی شناختم فقط یک بار از بچه های محل شنیده بودم که چند باری ننه زبیده را دیده بودند که شبها به طرف قبرستان می رود درحالیکه چیزی زیرلب زمزمه می کند. یک بارهم سوسن خانوم زن مش رحیم را دیده بودند که با ننه زبیده بگو مگو می کند.دوروزبعدازاین قضیه حاج عباس نانوای محل که داشت صبح زود به نانوایی اش می رفت سوسن خانوم را دیده بود که به دیوارقبرستان تکیه داده وبا چشمهای ازحدقه درآمده اش به آسمان نگاه میکند! اول می ترسد جلو برود،چندبارصدایش می کند،جوابی نمی شنود،جلوتر می رود.صدای وحشتناکی ازآن سوی دیوارقبرستان می شنود!با ترس و لرزوارد قبرستان می شوداما کسی را نمی بیند.وقتی برمی گردد سوسن خانوم روی زمین افتاده بود و رد نازکی ازخون ازگوشه ی دهانش جاری بود!
صدای شیون دوباره ی زن ها مرا به خود می آورد.آرام راه میافتم .تقریبا نزدیک قبر بودم .زن سیاه پوشی دورترکناردرختها ایستاده بود وبه سمت ماخیره شده بود.بعدازچند دقیقه که دوباره به سمت درختهای انتهای قبرستان نگاه کردم تعداد زن ها بیشترشده بود! مه ته باغ نمی گذاشت به راحتی آنها را ببینم. ناگهان احساس کردم کسی ازپشت لبه پالتویم را می کشد! نفسم بند آمده بود.آرام برگشتم...پسربچه ای با کله ی تاس وچشمهای آبی وسردش درحالیکه تبسم ترسناکی به لب داشت جعبه خرمایی را به طرف من گرفت.به شدت می لرزیدم وتمام رمقم انگارداشت ازدست هایم خارج می شد!پسرک به سمت زن ها رفت. زمین خیس ونمناک بود اما پسرک هیچ ردپایی ازخود نگذاشته بود!خم شدم تا شاید اثری ازردپایش ببینم که احساس کردم نگاه سنگینی به طرف من خیره شده! زنی پشتش به یکی ازدرختها بود و روی پاهایش نشسته بود.لبه چادرش رویش را طوری پوشانده بود که صورتش رانمی دیدم دوباره نگاهم را به زمین دوختم تا شاید چیزی پیدا کنم.دیگرداشتم به چشمهایم شک می کردم که صدای خرناس کسی باعث شد تا سرم را به طرف صدا برگردانم! کسی درنزدیکیم نبود. احساس کردم دوباره کسی زاغ سیاهم را چوب می زند...
آه خدای من!صدا ازسمت همان زن سیاه پوش بود!نصف صورتش معلوم بود ولبخند به ظاهرملیحش مرا می ترساند. ترجیح دادم به وانتی که جلوی غسال خانه پارک شده بروم وهمانجا منتظرزن ها بمانم. گام هایم راتند کردم و به وانت رسیدم.درمشبک وانت راگرفتم وجستی زدم وپریدم عقبش.مقوای کهنه ای را برمی داشتم ونشستم کف وانت وچشمهایم رابه سمت درختهای ته قبرستان دوختم.اثری ازآنهمه زن درلابه لای درختها نبود!مه غلیظی تمام فضای قبرستان را پوشانده بود.دستهایم را زیربغلم سفت کردم تا شاید کمی گرم شوم.
صدای خرناس وحشتناک دیگری دوباره مرا ترساند!خواستم خودم را بی خیال نشان دهم ولی صدا دوباره بلند شد!به خودم گفتم: مردی ناسلامتی،ترست واسه چیه؟بروببین صدا از کجاست؟شانزده سالته!ازجام بلند شدم وآرام ازوانت پیاده شدم.دور وانت رابا دقت وارسی کردم،کسی آن دوروبرنبود!میله عقب وانت را گرفتم ودرحالیکه هنوزچشمم به اطراف وانت بود عقب عقب رفتم تا سرجایم بنشینم.خم شدم اما کس دیگری سرجایم نشسته بود! هری قلبم ریخت.برگشتم ونگاهش کردم!آه خدای من!زن سیاه پوش باچشمهای خاکستریش زل زده بود توچشمهایم!نفسم بالا نمی آمد.نمی دانم چه طوری از وانت پریدم پایین. به طرف زن ها دویدم نمی دانم چرا ولی مثل یک دونده سرعت فقط می دویدم! به محل دفن پیرزن رسیدم. هیچ زنی دراطراف قبرپیرزن نبود!زن های لابه لای درختها هم زیاد شده بودند!هیچ سنگی روی قبرنبود.نزدیکترشدم.هنوز به لبه ی قبرنرسیده بودم که دوتا دست مچ پاهایم راگرفت!طوری که قدرت نداشتم پاهایم را تکان بدهم!روی زمین افتادم .هرچه سعی کردم پاهایم خلاص نمی شد! تکه سنگی را ازروی تل خاک برداشتم ومحکم زدم روی دستها!دستهایی که ازقبر بیرون آمده بود زخمی وخون آلود شد.پاهایم را به زحمت رها کردم وبا تمام توانم ازآنجا فرارکردم. تمام لباسم گلی شده بود. تا به درباغ برسم چند باری خوردم زمین.سرفه های خشک نفس کشیدن را برایم سخت کرده بود. بین راه چند بارپشت سرم رانگاه کردم، هیچ خبری نبود.تلوتلوخوران کناریک درخت بید نشستم.صدای قارقار کلاغ ها زیاد شده بود.صدای شیونی را که از توی غسال خانه شنیدم باعث شد دوباره بلند شوم ومسیرباقی مانده تا درخروجی را دوباره بدوم.قلبم انگارازدهنم می زد بیرون.دیگر نایی برایم نمانده بود.تقریبا رسیده بودم .برای آخرین بار برگشتم وپشت سرم را نگاه کردم.ناگهان سرجایم خشکم زد!سرم مماس روی شکم کسی مانده بود! دیگر حتم داشتم اینجا آخر خط است!نا امیدانه برگشتم.چهره ی وحشتناکی روبه رویم صاف ایستاده بود.چشمهایم سیاهی رفت وپخش شدم روی زمین.دستهای درشت وقوی میرزا علی مثل یک تکه چوب مرا بلند کرد.میرزاعلی مرده شورمحل بود.بدنش بدجوری بوی کافورمی داد.دستی به لباسم کشیدوگفت:چته پسر؟ ترسیدی؟ اینجا چکار می کنی؟ کمی من من کردم اما میرزا علی گفت :نمی خواد چیزی بگی. بعدش تا دم با من آمد.نای رفتن نداشتم. خسته وکوفته آرام وبی رمق به طرف خانه خودمان راه افتادم.نمی دانم چقدر طول کشید که خودم را جلوی درخانه دیدم.در زدم .کسی دررابازنکرد.اعصابم داغون بود، این بار با مشت افتادم به جان در.درروی پاشنه اش سرخورد وآرام بازشد! اصلا ازاولش هم بسته نبود. کفشم را گوشه ای پرت کردم و وارد هال شدم.کمی تو آیینه به قیافه ام نگاه کردم.حالم از قیافه ی ژولیده وصورت رنگ پریده ام بهم خورد.هیچ کس درخانه نبود.مهم نبود،چون آنقدرخسته بودم که به محض دراز کشیدن کنار بخاری خوابم برد.
نمی دانم چندساعت خواب بودم که صدای چرخیدن چیزی خواب را ازچشم هایم ربود. چشمهایم رابازکردم.نگاهم به سقف گره خورد.آه خدای من!اینها چیه که ازسقف آویزونه ؟! چشمهایم راتنگ کردم.وای خدای من!دستها وپاهای بریده انسان درحالیکه قطرات خون از آنها می چکید به سقف آویزان بودند!سرجایم نشستم.صدای چرخ قطع شده بود.نگاهی به اطرافم کردم.درو دیوارخانه تغییر کرده بود!انگار توی یک کلبه ی چوبی بودم.سکوت وحشتناکی فضای خانه را فرا گرفته بود.بخارییکه کنارش درازکشیده بودم هیزمی بود.سرم درد گرفت! بلند شدم تا ازآنجا خارج شوم.اما پاهایم انگار به زمین میخ شده بود!آه نه!دستهای خونی پاهایم را رها نمی کرد!دستها از آرنج ازتوی بخاری بیرون آمده بود!صدای زوزه ی وحشتناکی از توی بخاری شنیده می شد!دستهایم بدجوری می لرزید.یک تکه چوب ازکنار بخاری برداشتم ودیوانه باردرحالیکه داشتم سکته می کردم چند بارزدم روی دستها.صدای زوزه ی داخل بخاری بیشترشده بود! لگد محکمی به بخاری زدم وبخاری یورشد وافتاد کف اتاق. بلندشدم وباعجله رفتم به طرف درخروجی.دررا که باز کردم شقیقه هام تیرکشید.خدای من! اینجا وسط جنگل چه کار می کنم؟! همه جا پراز سبزه ودرخت بود.درخت های بلند وتنومند با بیشه های پرپشت!جنگلی که تا اون موقع ندیده بودم.گیج شده بودم...شروع کردم به یک سمت دویدن،هیچ حیوانی درآن حوالی دیده نمی شد...خدای من!آخه اینجا کجاست؟!من که توی خونه ی خودمون بودم!نمی دانم دویدنم چقدر طول کشید.حالم خیلی بد بود، به ناچار روی زمین ولو شدم.چند دقیقه ای همین طوربی حرکت روی زمین درازکشیدم.وقتی یادم آمد درچه جهنمی بودم هراسان پا شدم ودوباره بدون اینکه بدانم به کدام سو می روم ،دویدم. خیلی خسته بودم.گام هایم سنگین شده بود وبی رمق، فقط راه می رفتم.
هوا داشت کم کم تاریک می شد وادامه راه هم ممکن نبود.به ناچارزیریک درخت درازکشیدم وسعی کردم به هیچ چیزی فکرنکنم تا فکراین اتفاقات لعنتی کمتراذیتم کند.
شب بساطش را پهن کرده بود ونورضعیف ماه ازلابه لای شاخه های درختان روی زمین می تابید.ذرات غبارازتوی دالون نورماه سرمی خورد وبه سمت نوک درختان می رفت.محو تماشای این مناظربودم که صداهای نامفهومی توجه مرا به خودش جلب کرد!سرم را به ناچار به سمت صداچرخاندم.کمی دورترشخصی درحالیکه شنل سیاهی پوشیده بود فانوس به دست جلوی عده ای درحال حرکت بود.آن عده نیزشنل پوشیده بودنداما بدون فانوس.به نظرم آمد چیزی را زیرلب زمزمه می کنند اما صدایشان برایم مفهوم نبود.تابوت نسبتا بزرگی وسط جمعیت روی دست ها بود!ته جمعیت ده پانزده پسربچه با سرهای تاس دنبال جمعیت حرکت می کردند!باخودم گفتم: عجب گیری افتادم؟!
داشتم به این فکرمی کردم که اگربه سمت من بیایند چه کارکنم که ناگهان دستی روی کتفم نشست! صدای ضربان قلبم رامی شنیدم. به سختی برگشتم. چشم هایم داشت از کاسه در می آمد!همان پسرک کله تاس قبرستان باهمان چشمان آبی وسردش دوباره جعبه ی خرمایی را روبرویم گرفته بود!لبخندش نفسم را بند می آورد.بدون اختیار چشم هایم رابستم، ولی ترسیدم وفورا چشم هایم رابازکردم.نبود!پسرک نبود!غیب شده بودانگار.به طرف کاروان سیاه پوش نگاه کردم.انتهای کاروان پسرک به من خیره شده بود وآرام دورمی شد.یادم آمد که یک دانه خرما برداشته ام. به دستم نگاه کردم. وای این دیگه چیه؟! پهن اسب تودستم چه کار می کنه؟ حالم داشت بهم می خورد.دستم را روی تنه ی درخت کشیدم و راه افتادم.نمی دانستم سراز کجا درمی آورم. تا سپیده صبح راه رفتم.جنگل تمام شده بود.دشت زیبایی جلویم بود! زانوهایم مماس چمن شد.روی زمین ولو شدم وچشم هایم بسته شد.
...........................................................................
مادرم گفت : وقتی میرزاعلی پیدات کرد نصف صورتت کج شده بود ونمی تونستی حرف بزنی! دمر روی زمین افتاده بودی ودهنت کف کرده بود.میرزاعلی با چاقودورت خط کشید وبعد از چند دقیقه به کمک مردم آوردت خونه!مادرم دیگرنتوانست ادامه دهد بغض کرده بود ومدام روی سرم دست می کشید.بابام آمد جلو و روکرد به مادرم وگفت:آروم باش.حالا که بحمدالله بخیر گذشت.بعد رو کرد به من وگفت:کجابودی بچه؟توقبرستون چکارمی کردی؟ دوروزه داریم دنبالت می گردیم.اگه میرزاعلی پیدات نمی کرد معلوم نبود چه بلایی سرت می اومد! تنم داشت می سوخت.سردردی بدی داشتم.ذهنم خیلی مشوش بود.می خواستم همه چیزرا فراموش کنم ولی نمی شد. ناگهان یادم آمد دو روزپیش که دم دم های غروب داشتیم ازکنارقبرستان می آمدیم خانه با امیردوستم کل انداختم که: میرم این دستمال یزدی رومی بندم به یکی ازدرخت های ته قبرستان وبرمیگردم بدون اینکه یه ذره هم بترسم!امیر هم قبول کرد که اگرتوانستم این کار رابکنم یک ناهار مشتی مهمانم کند واگرهم نتوانستم من یک ناهار مهمانش کنم!
فقط تنها چیزی که یادم می آید اینست که وسط های قبرستان صدای عجیبی را شنیدم!اولش فکر کردم امیره که میخواهد مرا بترساند.ولی نه... امیرنبود.یه زن سیاه پوش لای درخت ها نشسته بود و زوزه می کشید!با دیدنش دیگه هیچی نفهمیدم وازهوش رفتم...
خیلی دمق بودم.حوصله هیچی وهیچکس رونداشتم.من و امیرخیلی باهم رفیق بودیم.اومد کنارم نشست وگفت:برو سراغش،ضررنمی کنی.همدم خوبیه،حسابی ازتنهایی درمیای. اولش ترس برم داشت.ولی کم کم باهاش رفیق شدم تا اونجا که توهمه ی پارتی ها وجشن ها باهم بودیم. عجیب باهم حال می کردیم.اونقدر بهش عادت کرده بودم که حتی یک لحظه ازش نمی تونستم دورباشم. بعضی وقت ها که پیش می اومد دوسه روزی نبینمش بدجوری دمق می شدم. اصلا سردرد می گرفتم.
الان که دوسال ازاون جریان می گذره به آلبوم عکسم نگاه می کنم.چه دورانی داشتیم؟ توآیینه که به چهره ام خیره میشم انگارده سال پیرشدم.ولی عجیب اینکه اون تواین سال ها هرروزنونوارترشده!بااینکه می دونم بهم خیانت کرده ولی نمی تونم ازش دل بکنم...
......................................................................................
سرم دوباره درد گرفته،به هرزحمتی هست پیداش میکنم ، بساط رومهیا می کنم شایداین آخرین بارباشه.چون دیگه هیچی ازم نمونده،نه پولی نه جونی نه...
قیافه های شیک و
ژست های دروغین
سالهاست
جای توراغصب کرده اند...
تصویرصلابت توسردار
سالهاست
روی تابلوهای شهرخالیست!
هنوزخستگی شب عملیات رومی شد توی صورتش دید.
سرکوچه که رسید ادای احترام کرد؛"سلام داش اسماعیل!هنوزشرمنده تم ولی به دلم برات شده همین روزا..."بغض غریبی راه گلوش روبست ودیگه نتونست ادامه بده! باچفیه عرق پیشونیش روپاک کرد وآرام رفت جلوی درایستاد.
صدای موتوراصلا حواسش روپرت نکرد! دستش روکه گذاشت روی شاسی زنگ پشتش تیرکشید! دربازشد وموتوری ته کوچه ویراژداد وگم شد!
گرمای هوا فروکش کرده بودونسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد.
شعله های خشم ونفرت درصورت همسر برادرکوچکترزبانه می کشید.برادر کوچک هنوز نمی توانست توی صورت برادرش دقیق شود.اصلا زیردست وبال او بود که بزرگ شده بود.
برادربزرگ لبخندی زد وگفت:"می دونید که من فقط پنج شنبه ها وجمعه ها میام خونه، برید تا ببینم بازقضیه ی این دعوای زنانه چیه"
زن خون خونش رامیخورد.نمی توانست زهرش را نریخته ازآنجا برود.با آرنج به پهلوی شوهرش زدواززیر چادرگل وگشادش شیءای رابه دستش دادوبه برادرش اشاره کرد!
برادرچند قدم بیشتردورترنشده بود که دستی را روی سینه اش حس کرد.چقدراین دستها برایش آشنابود!بارها آنرابه گرمی فشرده بود.قلبش تیرکشیدومایع گرمی اززیرلباس گارگریش سرخورد وپخش شدروی شکمش.پاهایش رمق نداشت.زانو زدوآرام برگشت.
دستهای برادرکوچک خونی بودوچشمهای زن هنوز برق میزد!
ای کاش
اسب های تازه نعل شده
به تاختن روی خاک
بسنده می کردند...
ای کاش
هیچ عمود آهنینی
درصحرایافت نمی شد...
ای کاش
انسان
آتش نمی شناخت
وجنس همه ی خیمه ها
از آب بود...
ای کاش حسین
پیشانیش را
پاک نمی کرد
وسفیدی قلبش
آشکارنمی شد...
ای کاش...
به یادهمه ی شهداءگمنام
تو
تنهاترین آشنای شهری
واین همه اموات
که درهیاهوی شهرگم می شوند
به حال تو
که زیر این همه سنگ،نیستی
غبطه می خورند!
چشمهای غریب اسب روی دیوارتوچشمهاش گره خورده بود.مادربا سینی غذا وارد هال شد.بوی عطر زنانه تندی توفضا پیچیده بود...
آخرین قاشق راکه تودهنش گذاشت زنگ درخونه به صدا درآمد."امیرپسرم ! برو تواتاق سردرست... فرداامتحان داری،آفرین!من قربون اون شکل ماهت..."حوصله درس خوندن نداشت.رفت روتختش دراز کشید.دستش که سرخوردوازکنارتخت آویزان شدقاب تکیه داده شده به تخت توجه اش راجلب کرد!خم شدوقاب عکس رابرداشت.پدرهمچنان لبخند میزد!اندازه اش باعکس توی هال برابربود...
حوصله اش دوباره سررفت، رفت توی هال."آدم زنده باید زندگی کنه...پرویزآقا مرد زندگی دوستیه..."