راهروشلوغ بود.نسرین سرش رابه دیوارتکیه داد.هنوزگوش راستش سوت می کشید.
ناصربی توجه ازکنارش رد شد.نسرین احساس می کرد سالهاست که اورا نمیشناسد.نگاهی به پشت عقدنامه اش کرد؛"ازاینکه منوبه غلامیت قبول کردی می خوام پربکشم،جاربزنم که خوشبخت ترین مرد روی زمینم..."
میمیرم برات؛ ناصر
زن کنارساحل دست دخترکوچکش رامحکم توی دستش میفشرد وبه طرف تل کوچک ماسه نزدیک می شد.ازفاصله نه چندان دورصورت مرد دیده می شد که چشمهایش راهمچنان دربرابرنورآفتاب بسته بود.
زن بالای سرمردایستاد.دست دخترک رها شد،دهان مرد پرازخون بود و رد لاستیک تراکتورماهیگیرها همچنان روی شکمش مانده بود!
گنجشک مرد و پسرک سرش روازپشت فولکس قراضه ی همسایه دزدید!
تاامام حسین(ع)
مگرچقدرراه است
که این همه مسافر
درپیچ شمیران
گم می شوندو
سرازدارآباد
درمی آورند؟!