تبليغاتX
پــاپــــــــوی
سلام دوستان بزرگوارم.../

از آنجا که برای پردازش و انعکاس نوشته هایم دنبال محیطی بسیط تر بودم لذا از این به بعد مطالبم را در آدرس جدید بیابید. البته هنوز تا تکمیل نهایی نیاز به زمان دارد.

برای رفتن به آدرس سایت اینجا را کلیک نموده یا روی آدرس ذیل کلیک نمایید.

http://papoy.barnegar.com
+ نگاشته در هجدهم مهر 1388لحظه 6:11 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

چشمهایت

حرف که می زند

چشمهایم

بغض می کند

و من

در لغزش معصومانه ی چشمهایت

می لرزم.

 اما دوباره

زمان رفتن است،

پس می روم

و تکثیر شدن مدامم را

در چشمهایت

نمی بینم...

+ نگاشته در دوازدهم مهر 1388لحظه 6:43 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |


همیشه فکر می کنم

چیزی در اعماق اروند برق می زند...

زمزمه هایت

مثل جنینی مقدس

باعث آرامش ماهی هاست

و اهالی رود هنوز

تو را می شنوند

که در اعماق شب اروند

زیارت عاشورا می خوانی...

+ نگاشته در چهارم مهر 1388لحظه 10:20 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

 

مهتاب به علاوه ی ...

خورشید به علاوه ی ...

آسمان به علاوه ی ...

گلهای حیاط خانه ی پدربزرگ به علاوه ی ...

* * *

دارم کلافه می شوم!

چه اشتباه مزخرفی؟!

تو منهای...

+ نگاشته در بیست و پنجم شهریور 1388لحظه 12:51 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

 

پیاله پیاله

محبت های شبانه ات را نوشیدند

تا مقابل خانه ای که آقا زبانم لال

دراز کشیده ای و دراحتضار

پیاله های غریب

در دستان ترک خورده ی بچگان یتیم

بلرزد...

* * *

بلند شو آقا

ذوالفقارت

بغض کرده

غریبانه سر به دیوار/ قامتش خمیده...

* * *

بلند شو آقا

کوچه به سایه های شبانه ات خو کرده

و انبانت

دلتنگ خرماهای تشنه ایست که بی تاب کتف های زخمی تواند

* * *

نگران نباش آقا

ابن ملجم گرسنه نمی ماند

بلند شو آقا...

 

+ نگاشته در هجدهم شهریور 1388لحظه 3:33 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

                                                برای دردانه ی حضرت زهرا علیها سلام امام حسن مجتبی علیه السلام

در تلاطم زلال تو                

پی واژه می گردم...

می سرایم

مرواریدی را که از اتفاق دو دریا ست

شعری

بدون واژه

بدون خط خطی های شاعرانه

و شعرم زلال

شعرم سپید می شود.

+ نگاشته در چهاردهم شهریور 1388لحظه 10:17 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

زنی

تمام سرنوشت خود را/ جیغ می زند

و به رقص یک کت و شلوار

که صاحبش را نمی شناسد

مات می شود...

+ نگاشته در نهم شهریور 1388لحظه 4:11 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

بوی بیل می دهد و کلنگ

                  دستان سیاهی که

                             روزهای سفیدم را

                                         با آن نقاشی کرده ام...

+ نگاشته در دوم شهریور 1388لحظه 9:39 بعد از ظهر به قلم میرشمس الدین |

باز کنار رودخانه ی ده

رخت هایی را

که شستن شان طول می کشد

می بینم.

چشم هایم را می بندم

 تو را نفس می کشم،

تمام ماهی ها

بوی تو را می گیرند

و به نخ بدون قلابم

تبسم می زنند...

+ نگاشته در بیست و ششم مرداد 1388لحظه 1:10 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

ضمن احترام و عرض ادب نسبت به دانش دانشمندان این مرز و بوم... حدیث چیز دیگریست!

همه بودند از همه ی خبرگزاری ها. عکاس ها مدام از همه ی زوایا عکس می گرفتند.

مسوول پروژه پشت یک دوجین میکروفن از این موفقیت بزرگ با ولع عجیبی حرف می زد.

-----------------------------------------------------------------------------------

دو روز بعد کارگرها جسد بی جان گوساله ای را در محوطه "رویان" دفن کردند...

+ نگاشته در بیست و چهارم مرداد 1388لحظه 11:28 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

نفوذ زنگار دگمه های فلزی

تا عمق تار و پود کوله پشتی روی دیوار

و قاب همیشه ی لبخند

که کم و بیش موهای سپید خود را

در آن می بینم

سال های بی من و توست

که مرا می شکند.

+ نگاشته در بیستم مرداد 1388لحظه 1:30 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

تمام تو را

هورت می کشم

و به این سوء هاضمه ی لعنتی

پوزخند می زنم.

* * *

روزه ی شعر گرفته ام

تا طعم تو

برای همیشه

زیر زبانم

بماند...

+ نگاشته در هجدهم مرداد 1388لحظه 10:46 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

دردورانی که رغبت به رمان رفته رفته کاهش یافته است و کثرت رمان های نسبتا متوسط مزید بر علت گردیده است استفاده از داستان های مینی مال یا به قولی " داستانک" حیات دوباره ای است که بر جان ادبیات داستانی می دمد...
و اما بعد
+ نگاشته در نهم مرداد 1388لحظه 2:8 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |

سر انجام لمسم کردی

اما

با سرانگشتت که بر سنگی نشست...

+ نگاشته در ششم مرداد 1388لحظه 11:17 قبل از ظهر به قلم میرشمس الدین |